روزبوک: پروفسور موریو اونو(Morio Ōno) ، متولد ۲۲ ژانویه ۱۹۲۵ در توکیو، یکی از برجسته‌ترین ایران‌شناسان، جغرافیدانان و مردم‌شناسان کشور ژاپن بود. او که فارغ‌التحصیل دانشکده‌های علوم و اقتصاد دانشگاه توکیو بود، روش تحقیق خود را بر پایه «زندگی مستقیم و بی‌واسطه با جامعه هدف» بنا کرد.

اونو در سال ۱۳۴۳ (۱۹۶۴) به ایران آمد و روستای خیرآباد مرودشت را برای یک مطالعه طولی و ۲۵ ساله انتخاب کرد. علاقه او به مردم روستا و شناخت عمیقش از ساختار ایلیاتی منطقه باعث شد که روستاییان به او لقب افتخاری «کدخدای خیرآباد» را بدهند. اونو که سال‌ها کرسی استاد ممتازی دانشگاه توکیو را بر عهده داشت، حاصل این ربع قرن مستندنگاری را در کتابی به زبان ژاپنی نوشت که بعدها توسط دکتر هاشم رجب‌زاده به فارسی ترجمه و توسط انتشارات دانشگاه تهران منتشر شد. این دانشمند بزرگ سرانجام در ۴ آوریل ۲۰۰۱ درگذشت.

تاریخ از نگاه بالاخانه مش‌غلامرضا

تاریخ معاصر ایران معمولاً در سالن‌های مجلل کاخ نیاوران، بیانیه‌های احزاب سیاسی تهران یا آمارهای خشک اقتصادی خلاصه می‌شود. اما تاریخ واقعی کشور، جایی دور از هیاهو، در رگ و خون روستاهایی جریان داشت که بیش از نیمی از جمعیت ایران را در خود جای داده بودند. کتاب «خیرآبادنامه؛ ۲۵ سال با روستاییان ایران» دقیقا همان تکه گم‌شده پازل تاریخ ماست، اثری که تحولات بزرگ ایران (از اصلاحات ارضی تا انقلاب ۵۷ و جنگ) را نه از بالا، بلکه از زاویه دید روزمرگی‌ها، منافع و روان‌شناسی اجتماعی ساکنان یک روستای کوچک به تصویر می‌کشد. این کتاب به ما یاد می‌دهد که چگونه قوانین مدرن دولت در برخورد با لایه‌های ضخیم و باهوش سنت مسخ می‌شوند.

پرده اول: صدای اگزوز هوندا در جلگه مرودشت

غروب پاییز سال ۱۳۴۳ است. جلگه مرودشت، درست در بیست کیلومتری شرق ویرانه‌های تخت‌جمشید، زیر سایه آسمانی آبی تیره و سنگین، در سکوتی مطلق فرو رفته است. کشتزارهای گندم درو شده‌اند و زمینِ خشک و خاکستری، شبیه به صفحه‌ شطرنج ژاپنی به نظر می‌رسد. یک جغرافیدان و مردم‌شناس جوان ژاپنی به نام موریو اونو، در گوشه‌ای از این دشتِ وسیع ایستاده و منتظر است. او برای یک مطالعه علمی به ایران آمده تا بفهمد زلزله سیاسی بزرگی که در تهران به راه افتاده، یعنی قانون «اصلاحات ارضی» شاه، چگونه زندگی روستاییان را دگرگون می‌کند. به او گفته‌اند برای ورود به دنیای این روستاییان، ابتدا باید مردی را ببیند که نبض منطقه را در دست دارد.

ناگهان سکوت دشت با صدای بلند و ناهنجار اگزوز یک موتور سیکلت می‌شکند. از میان گرد و خاک جاده ناهموار، مردی سر می‌رسد که تصویرش بیشتر به قهرمانان فیلم‌های سینمایی شباهت دارد. مردی بسیار درشت‌اندام، تنومند و باابهت که سبیل‌های پرپشتش بر وقار او افزوده است. او چنان جثه بزرگی دارد که موتور سیکلت کوچک «هوندا کام ۶۰» زیر پای او گم شده است. این مرد، مش غلامرضا است، کدخدای مقتدر روستای خیرآباد.

در همان اولین برخورد، اونو متوجه طنین قوی و صدای گرفته و نتراشیده مش غلامرضا می‌شود. او یک دهقان معمولی نیست، او فرزند مش علیداد، کدخدای تیره بازوبند از ایل مقتدر و کوچ‌نشین «لشنی» است. چند سالی بیشتر نیست که این طایفه از زندگی چادرنشینی و خیمه‌های سیاه پشم بز دست کشیده‌ و به دستور مالک بزرگ منطقه، صدر رضوی، در قلعه خشتی خیرآباد اسکان یافته‌اند. مش غلامرضا با همان لحن قاطعش به اونو می‌گوید: «ما اکنون کشاورز هستیم، اما نیاکانمان در اصل از عشایر بودند.»

درست در همین روزها، محمدرضا شاه پهلوی از طریق رادیو و روزنامه‌ها فریاد آزادی رعایا را سر می‌دهد. در ساختار کهن ارباب‌رعیتی ایران، مالک همه‌کاره بود و رعیت، بدون اراده و استقلال، تنها وسیله تولید به شمار می‌رفت. حالا حکومت قصد دارد با یک فرمانِ مدرن از بالا، مالکان بزرگ را حذف کند، واسطه‌هایی مثل کدخداها را از میان بردارد و زمین را مستقیماً به دهقانان واگذار کند.

در قلعه تاریک و بسته خیرآباد، عامه دهاتی‌ها سردرگم و هراسانند، آن‌ها نمی‌دانند که آیا می‌توان به گفته‌های شاه اعتماد کرد یا این هم فریب جدیدی است؟ اما در این میان، یک استثنای بزرگ وجود دارد. در تمام روستای خیرآباد، فقط و فقط یک «رادیوی موج کوتاه» وجود دارد که آن هم در انحصار مش غلامرضا است. کدخدا در خلوت بالاخانه دوطبقه‌اش که تنها خانه اعیانی ده است، ساعت‌ها پای رادیو می‌نشیند. او پیشاپیش از تمام جزئیات این برنامه دولتی آگاه شده و در نهان، در حال چیدن یک شطرنج سیاسی مخفیانه است. شاه در پایتخت به دنبال نابودی اقتدار کدخداهاست، اما مش غلامرضا، با تکیه بر انحصار رادیوی خود و ذکاوت و فراست ذاتی‌اش، خواب دیگری برای اصلاحات ارضی دیده است. او تصمیم ندارد جلوی سیلاب قانون بایستد، بلکه می‌خواهد مسیر آن را به سود خود منحرف کند.

پرده دوم: شطرنج با قانون و ورود مأموران دولت

مأموران اداره کل اصلاحات ارضی سرانجام با برگه‌ها، مترها و دفاتر دولتی از راه می‌رسند. مأموریت آن‌ها ساده و در عین حال انقلابی است، زمین‌های ارباب بزرگ، مجد رضوی، باید مساحی شده و میان رعایایی که سال‌ها روی این خاک عرق ریخته‌اند، تقسیم شود. حکومت پهلوی تصور می‌کند با این کار، ریشه نظام سنتی قدرت را در خیرآباد می‌خشکاند. اما مأموران دولتی یک چیز را بو نبرده‌اند، اینکه آن‌ها پیش از ورود به روستا، بازی را به تنهاییِ رادیوی مش غلامرضا باخته‌اند.

ارباب جوان، مجد رضوی، مردی سست‌عنصر و غرق در تجملات شیراز است که اصلاً متوجه زلزله‌ای که زیر پایش رخ می‌دهد نیست. اما در طرف مقابل، مش غلامرضا با همان ذکاوت و «جوهر و فراست» ذاتی‌اش، استراتژی بقای خود را کلید می‌زند. او به خوبی می‌داند که مأموران دولت برای شناسایی روابط پیچیده «بندگاو» (واحد سنتی همکاری کشاورزان) و حق نسق زمین‌ها، به یک بلدِ راه نیاز دارند. هیچ‌کس جز کدخدا آمار دقیق این ده را ندارد.

درام داستان دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد، مش غلامرضا به جای مقاومت در برابر مأموران، نقش راهنما و امین آن‌ها را بازی می‌کند. اونو در صفحات ۳۶ و ۳۷ فاش می‌کند که روند اصلاحات ارضی و لیست نهایی رعایای صاحب‌زمین، در حقیقت «به رأی کدخدا تهیه و تنظیم شد» مش غلامرضا در ظاهر با صمیمی‌ترین دوست دوران کودکی‌اش، مشتعلی میرزا، مشورت می‌کند اما اونو رفتارِ پشت پرده او را این‌گونه لو می‌دهد: «او حرف مشتعلی میرزا را اگر خلاف رأیش باشد نمی‌شنود، پس وقتی که می‌خواهد کاری بکند او همیشه می‌گوید که بسیار خوب است».

کدخدای خیرآباد با این نفوذ مطلق، قانون مدرن شاه را به نفع خود خم می‌کند. او نام پسر ارشدش، «علیداد» را که هنوز به سن قانونی و بلوغ نرسیده و در واقعیت هرگز رعیتِ مستقل نبوده، در صدر لیست افراد صاحب‌زمین (نسق‌دار) می‌گنجاند. او نه تنها زمین‌های مرغوب را برای خانواده خود برمی‌دارد، بلکه باهوش‌تر از آن است که بگذارد طبقه ضعیف روستا یعنی «خوش‌نشین‌ها» (افراد بی‌زمین مثل فَلَک و مش اصغر) سهمی ببرند تا ساختار طبقاتی و برتری او مخدوش شود.

وقتی مأموران با امضای مش غلامرضا روستا را ترک می‌کنند، اصلاحات ارضی در خیرآباد عملاً اجرا شده است. رعایای سابق حالا روی کاغذ «دهقان مالک» هستند، اما نظام سنتی گردش هر ساله زمین و تقسیم بذر همچنان تحت کنترل نامرئی کدخدا باقی می‌ماند. حکومت پهلوی در بخشنامه‌های خود جشن پیروزی بر کدخداها را می‌گیرد، اما مش غلامرضا در بالاخانه دوطبقه‌اش، زیر نور چراغ زنبوری، به رادیوی موج کوتاهش لبخند می‌زند، او حالا قدرتمندتر از زمانِ ارباب است.

پرده سوم: غرش انقلاب و سقوط پیاده‌نظامِ شطرنج

سال ۱۳۵۷ است. لرزش‌های سیاسی این‌بار نه از رادیوی موج کوتاه مش غلامرضا، بلکه از خیابان‌های پر از لاستیک سوخته و فریادِ شیراز به گوش می‌رسد. اونو که در این سال‌ها به عنوان مدیر مؤسسه ژاپن برای پژوهش در ایران فعالیت می‌کند، دوباره گذارش به منطقه می‌افتد تا ببیند این‌بار زلزله انقلاب با شاهکارِ بقای مش غلامرضا چه می‌کند.

در آغاز، تضاد عجیبی میان شهر و ده برقرار است. اونو در صفحات فهرست کتاب به این عنوان اشاره می‌کند: «شهر در آستانه انقلاب، اما ده...»؛ روستا ابتدا در سکوت و سراسیمگیِ جوانانی مثل علیرضا فرو رفته است. اما طوفانِ بهمن ۵۷ بسیار بزرگ‌تر و ویرانگرتر از آن است که پشت دیارهای خشتی خیرآباد متوقف شود. با سرنگونی نظام پادشاهی و بنیاد گرفتن جمهوری اسلامی، ساختار اداری و دولتی که مش غلامرضا سال‌ها خودش را به آن سنجاق کرده بود، یک‌شبه فرو می‌ریزد.

این‌بار تقابل مش غلامرضا با یک «قانون دستوری» نیست، بلکه با یک «ایدئولوژی توفانی» است. نهادهای انقلابی جدید، مانند جهاد سازندگی و شوراهای روستایی سر بلند می‌کنند. اولین تبر انقلاب بر ریشه عنوان و پرستیژ او می‌خورد، اونو در صفحه ۱۳۹ کتاب فصلی را با این عنوان دراماتیک باز می‌کند: «از بین رفتن مقام کدخدا». واژه‌ای که مش غلامرضا تمام عمر هویت، ثروت و ابهت سبیل‌هایش را از آن گرفته بود، رسماً و قانوناً منسوخ و غیرقانونی اعلام می‌شود.

اما ضربه مهلک‌تر، تغییر در مغز پخت اقتصادِ سنتی روستا است. با حکم جدید، «نظام گردش هر ساله زمین میان کشاورزان صاحب سهم» برای همیشه پایان می‌یابد. کشاورزان که دیگر سایه کدخدا و مأموران دولتی قدیمی را بالای سر خود نمی‌بینند، خواستار تثبیت نهایی و استقلال کامل زمین‌های خود می‌شوند. مش غلامرضا که روزی با خودکارِ مأمور شاه، زمین‌های مرغوب را به نام پسرش علیداد کرده بود، حالا خود را در محاصره دهقانی می‌بیند که دیگر از صدای گرفته و جثه تنومند او حساب نمی‌برند. شطرنج‌باز کهنه‌کار این‌بار پیاده‌نظام خود را در برابر چشمانش از دست می‌دهد و مدیریت امور رفاهی و عمرانی ده، از دست بالاخانه دوطبقه او خارج شده و به دست جوانان پرشور شورا می‌افتد.

پرده چهارم: لندروور انگلیسی در گورستانِ آرزوها

اواخر دهه ۱۳۶۰ است. موریو اونو برای آخرین بار به خیرآباد بازمی‌گردد تا پرده پایانی پژوهش ۲۵ ساله‌اش را ثبت کند. حالا سال‌ها از آن غروب پاییزی که صدای اگزوز هوندای مش غلامرضا دشت را تکان می‌داد گذشته است. روستا به ظاهر بسیار پیشرفت کرده، جاده‌ها سنگ‌ریزه شده‌اند، دبستان و حمام عمومی ساخته شده و اونو در صفحه ۱۵۵ با شگفتی می‌نویسد: «برق تازه آمده در خیرآباد» اما این ویترینِ مدرن، پشت خود یک تراژدی عمیق انسانی دارد.

اونو به سراغ قهرمان قدیمی‌اش می‌رود، اما دیگر خبری از آن کدخدای مقتدر، تنومند و پرابهت با سبیل‌های دلهره‌آور نیست. او در صفحه ۱۵۲ فصلی را با این عنوان غم‌انگیز باز می‌کند: «نومیدی مش غلامرضا».  شطرنج‌باز کهنه‌کار این‌بار بازی را نه به شاه باخته است و نه به انقلاب، بلکه به «زمان» و «تکنولوژی بی‌رویه» واگذار کرده است. اونو نگاه می‌کند که چگونه سیاست‌های جدید، روستا را به سمت «ساختن مرغداری و چاه زدن بی‌رویه» برده و زمین‌های حاصلخیز خیرآباد در حال نابودی است.

تلخ‌ترین سکانس دراماتیک این معرفی، تماشای پیروزیِ پوچ مش غلامرضا است. او ده سال پیش لندروور انگلیسی باوقاری خریده بود تا نماد ثروت و برتری‌اش بر رعایا باشد اما حالا در اواخر دهه ۶۰، پسرش علیداد و دیگر «کشاورزهای آزاد شده»، زمین‌ها را رها کرده و برای یافتن روزی راهی تهران و شهرها شده‌اند. لندروور انگلیسی در حیاط خانه دوطبقه خاک می‌خورد و مش غلامرضا، تنها، پیر و ناامید در بالاخانه‌اش نشسته است. او قانون را دور زد، سهم‌ها را بلعید و قدرتش را حفظ کرد، اما حالا فرزندی در روستا نمانده تا ارثیه او را زنده نگه دارد.

کتاب در صفحه ۱۶۲ به «گورستان» ختم می‌شود، جایی که اونو یاد و خاطره همبازی سنتی کدخدا، یعنی مشتعلی میرزا را زنده می‌کند. اونو کتاب را با تحسین «۲۵ سال خودآگاهی و دلیریِ کشاورزها» تمام می‌کند. او به ما نشان می‌دهد که مش غلامرضا یک ظالم نبود، بلکه یک انسانِ سنتیِ فوق‌العاده باهوش بود که در چرخ‌دنده‌های تغییرات ساختاری ایران (از ارباب‌رعیتی به پهلوی و سپس به جمهوری اسلامی) فقط تلاش کرد خانواده‌اش را زنده نگه دارد. کتاب «خیرآبادنامه» در پرده آخر خود این درس بزرگ را به تاریخ معاصر ایران می‌دهد که نوسازی دستوری و بدون برنامه، حتی اگر به روستا برق و جاده بدهد، در نهایت روح جامعه محلی را می‌کشد و پیرمردهای مقتدر را با لندروورهایشان در دهاتِ خالی از جوان تنها می‌گذارد.