این کتاب با عنوان «چیستی ایران» و عنوان فرعی «در واقع نشانهشناسی مفهوم ایران در ادبیات درباری» است. قصهای پشت آن هست؛ هشت، نه سال پیش از یک کافیشاپ در تورنتو شروع شد. ما جلساتی با دوستان داشتیم، روزهای یکشنبه که جماعتی جمع میشدیم و گفتگوهایی داشتیم. هر روز و در هر جلسه، اگر میهمانی از ایران یا جاهای دیگر میرسید، دعوت میشد و بحثهایی در میگرفت. یکی از میهمانان عزیز ما که آنجا تشریف آوردند، در خلال گفتگو، آن مسئلهای را مطرح کردند که همیشه در محافل مختلف مطرح است: اینکه ایران یک مفهوم متأخر است، پروژه ایران را جدید ساختهاند، مفاهیم از این قبیل، و اینکه ناسیونالیسم نهایتاً به فاشیسم میشود و داستانهایی از این قبیل. از جمله اینکه کشور کلمهای است که از رضاشاه به بعد ساخته شده است. خب، ماجرایی آنجا بین من و آن دوست عزیز رفت و از آنجا تقریباً انگیزه من جدی شد برای اینکه حداقل برای خودم روشن کنم که ایران چیست. فارغ از اینکه بخواهم به چه کسی یا چه جماعتی پاسخ دهم، برای شخص خودم میخواستم روشن باشد که ایران چیست. به هر حال، ایران یک پدیده تاریخی چند هزار ساله است؛ از اولین جایی که این نشانه، نشانه کلمه یا دال، ظهور تاریخی و سنددار دارد تا امروز، تقریباً به یک هزاره قبل از میلاد میرسد و حدود سه هزار سال عمر دارد.
شروع کردم به دنبال این که ببینم شاخصهای ایران چیست. ایران با چه چیزهایی از ناایران جدا میشود؟ از منظر سوسوری، نشانه چیزیست که دیگری نباشد. ایران چه شاخصهایی دارد که ناایران ندارد؟ حدود دویست کتاب را بررسی کردم؛ از زبانهای لاتین، یونانی، عربی، سفرنامهها، جغرافیای قدیم تا همین چهل، پنجاه سال اخیر. حجم زیادی اطلاعات استخراج کردم درباره ایران از دیدگاههای مختلف؛ از هرودوت و گزنفون و یونانیهای پیرامون او بگیرید تا جغرافیدانان عربی و سفرنامهنویسانی که در دوره صفویه آمدند و در دورههای بعد و دیوانهای شعری و منظومهها. خیلی پرکاربرد تنظیم کردم به لحاظ کرونولوژیک، اما دیدم که باز جوابی پیدا نمیکنم. نمیتوانم بگویم که متنها بسیار متفاوتند؛ هرکدام از جایی آمدهاند. معلوم نیست سند هر متن کجاست، چه نهادی پشت این متن است و جایگاه معرفتی و شناختیاش چیست. سردرگم بودم و تمرق میکردم که چکار باید بکنم.
البته، دستگاه نشانهای پیدا کرده بودم متشکل از شش نظام نشانهای؛ درباره جغرافیا صحبت میکردند، درباره زبان فارسی که از ممیزههای ایران است، درباره آیینها و جشنها به عنوان مشخصهها و شاخصهای ایرانی، همچنین اطلاعاتی پیرامون اسطورهها، تاریخ و حوادث و رویدادهای ایرانی که از ناایران متمایز میشد، مفهوم سیاست و سیاستورزی در ایران، نظام سیاسی و آن دستگاه سیاستنامه ایرانی، و یکی دیگر از شش تای آنها تقویم و گاهشماری ایرانی است که دعوا بر سر آن بسیار است، به خصوص بعد از اسلام. این شش نظام نشانهای را پیدا کردم، منتها در متنهای متکثر وجود داشتند و هرکدام از جایی از این ور و آن ور تاریخ و جغرافیا آمده بودند. رفتم سراغ تاریخ و کتابهای تاریخی، باز دیدم آنجا هم میشود و نمیشود. یک مرتبه به ذهنم افتاد که قصیده فارسی از معدود ژانرهایی در ادبیات است که یک ثبات هزارساله دارد؛ یعنی شما قصیدهای را که در دوره غزنوی میبینید تا دوره معاصر (ملکالشعرای بهار و به خصوص شهریار) دارای یک ساختار نشانهای واحد است. هزار سال ما یک ژانر داریم که خیلی تغییر نمیکند و موضوعش هم غالباً ایران است. انگار کشفی کرده باشم، اسم یافتن این یافتن برایم خیلی مهم بود، به این جهت که یک فرم و ساخت ادبی که بیشترین پول در طول تاریخ پرداخته شده برای ادبیات، به قصیده تعلق دارد؛ شاعر را هم وزن طلا به او میدادند. برای من همین سوال شد که چرا به قصیده این همه پول میدادند و پرداخت میکردند، در حالی که موضوعی تکراری و به قول استادان بزرگ ما، ملالآور است، حتی بدون هیچ خلاقیت.
این پرسش بسیار مهمی است که چرا قصیده، با وجود ظاهراً تکراری بودن و نداشتن خلاقیت ادبی محض، این همه اهمیت داشته است. ببینید، قصیده را در دربار که میخواندند، فقط شاه نبود که گوش میداد. عثمان مختاری میگوید که من موظفم سالی پنج قصیده برای دربار بسرایم: یکی برای نوروز، یکی برای مهرگان، یکی برای سده، یکی برای عید فطر و یکی هم برای عید قربان. قصیدهها در آن مجلس خوانده میشد و انتخاب میگشت. کسانی که آنجا بودند، چه کسانی بودند؟ پادشاه، امرای ایالات، نمایندگان آنها، محدّثان، فقها و قاضیالقضات. به عبارت دیگر، تمام نخبگان کشور جمع میشدند.
قصیده توسط راوی خوشلهجهای اجرا میشد که باید آن را به لهجه دری میخواند؛ کسانی که لهجه شهرستانی داشتند، حق اجرای قصیده را نداشتند. پس از آن، تمام این جماعت نخبه بر اساس محتوای آن قصیده، با شهریار وقت پیمان میبستند. در واقع قصیده، پیماننامهای بود بین دربار (مرکز قدرت) و مشروعیتی که از این نمایندگان دریافت میشد. بعد از آن، قصیده به ایالات و نقاط مختلف ارسال میشد و راویان، آن را در بازارها میخواندند. عملاً این یک قرارداد، یا بهدرستی، یک پیماننامه سیاسی بود که سالی پنج بار با نهاد قدرت بسته میشد.
اگر به نهادهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ما نگاه کنید، هیچ نهادی به اندازه دربار با مفهوم ایران پیوند نخورده است. ما سی و پنج سلسله پادشاهی داریم و همگی برای قصیده هزینه میکردند. چرا قصیده باید مفهوم ایران را نوزایی میکرد؟ این همان «فرشگرد» در اوستا و متون پهلوی است که به معنای نوسازی و نو ساختن جهان است؛ مفهومی کاملاً ایرانی که باید همواره بازتولید میشد.
مفهوم ایران، شامل همان جغرافیای جیحون تا فرات است که یکسره در قصیده تکرار میشود و به عنوان یک طرحواره شناختی ایرانی مطرح است. به امیران محلی نیز میگفتند: «تو پادشاه جیحون تا فراتی». همچنین زمانبندی قصیدهها معمولاً با گاهشمار ایرانی صورت میگرفت و جشنهای ملی نیز در آن مناسبتها مطرح میشد.

حالا نمیخواهم کل محتوای کتاب را خدمتتان گزارش کنم، اما با همین مختصر فکر میکنم تا حدودی برای دوستان روشن شد که ما با کتابی مواجهیم که یک سپهر نشانهشناسی را معرفی میکند. ایران یک سپهر است، یک کهکشان. اگر این چارچوب را نگاه کنید، دو بستر اصلی داریم: زمین و زبان. نشانهها در این دو بستر معنا پیدا میکنند. زمین، همان جیحون تا فرات (آمودریا تا اروند) است که همیشه تکرار میشود. نشانهای که در این فضای نشانهای بچرخد و معنادار باشد، ایرانی است؛ اما پشت مرزهای این سپهر، کلمه «اردیبهشت» دیگر معنیاش را از دست میدهد، یا کلمه «تاج» در آن سوی فرات بیمعنا میشود.
بنابراین، نشانههایی که در این سپهر فرهنگی میچرخند، نشانههای ایرانی هستند و خود این سپهر، ایران است. تعریفی که در این کتاب از ایران ارائه میشود، یک سپهر نشانهای در زبان فارسی (عمدتاً) و در سرزمین فارسیزبانان است. این سپهر نشانهای، در یک نهاد ثابت و پایدار به نام دربار، طی سی و پنج سلسله بازتولید شده و همگان برای آن هزینه پرداختهاند. اگر ما صرفاً یکی از آن نشانهها، یعنی «شاه» را مرکز ایران بدانیم، اشتباه کردهایم؛ چون شاه تازه مشروعیت خود را از بقیه نشانهها میگیرد. خسرو ایران، مشروعیتش را از دیگر نشانهها میگیرد و او خود حامی بقیه نشانههاست و هزینه میدهد تا آنها بازتولید شوند و با این نوزایی، مفهوم ایران تداوم پیدا کند.
همین سپهر نشانهای است که اگر فردی از خانوادههای ترک، عرب یا مغول وارد ایران شود، زبانش هر چه باشد، وقتی پا به این سپهر میگذارد، در درون آن حل میشود؛ چون باید با این سپهر نشانهای کار را پیش ببرد. در درون این سپهر است که سیاست معنا پیدا میکند، فرهنگ معنا پیدا میکند، معنویت و عرفان معنا پیدا میکند و خیلی چیزهای دیگر.
این خلاصهای از کتاب و انگیزه من برای نگارش آن بود. وقتی کار را تمام کردم، به اطمینان خاطری رسیدم که درکی نسبتاً روشن، مستند و معطوف به زبان فارسی و زمین فارسیزبانان از ایران دارم. ایران یک مفهوم اسنادی و سنددار است. نمیشود درباره ایران بدون سند حرف زد. ایران سکه دارد، معماری دارد، متن دارد، کتاب دارد. هر جا راه بروید، سند ایرانی میبینید؛ حتی در استانبول هم اسناد ایرانی با نشانههای ایرانی وجود دارد.
به این اعتبار، با این نگاه نشانهشناختی، هم میتوانیم اسناد ایرانی را بهتر بشناسیم و هم میتوانیم «عیار ایرانیت» را تعیین کنیم. نشانهها عیار دارند. امروز در رسانهها، موشک ایرانی را «شاهد» مینامند که نشانهای ایرانی است، اما عمری ندارد. در برابر آن، تخت جمشید را بگذارید؛ عیار این دو وقتی کنار هم قرار میگیرند، یکی یک نوزاد است و دیگری پیری کهنسال با تبار و نسبی دیرینه. نشانههای ایرانی بر اساس تبار، طول عمر و حیاتشان سنجیده میشوند و معنابخشیشان در فضای اجتماعی و فرهنگی ادوار مختلف، بر اساس عبورشان از «انفجارهای نشانهای» سنجیده میشود. انفجار نشانهای یعنی چه؟ انقلاب اسلامی، از منظر نشانهشناسی، یک انفجار نشانهای است؛ یعنی رویدادی بزرگ که بسیاری از نشانهها را از این سپهر به بیرون پرتاب میکند. آن دسته از نشانههایی که در این انفجارها دوام میآورند، عیار بالاتری دارند. نمونههای دیگر این انفجارها عبارتند از: ظهور صفویه، مشروطه، انقلاب اسلامی و حتی مثلاً جنبش مهسا. همه اینها انفجارهای نشانهای هستند که برخی نشانهها را از فضای سپهر نشانهای بیرون میاندازند و نشانههای جدیدی را وارد میکنند. حمله مغول، ظهور و ورود اسلام به ایران نیز از همین گونهاند.
نشانهای که بتواند از این انفجارها سالم جان به در ببرد و هنوز مفهوم ایران پشتش باشد، عیاری بسیار بالاتر دارد، در مقابل نشانهای که در دورهای خاموش میشود و بعداً دوباره فعال میگردد. این نشانهها در این سپهر، برخی در مرکزند، برخی در لایههای فاصلهدار از مرکز و برخی در مرزها قرار دارند. نشانههای مرزی گاهی پرت میشوند و گاهی دورگه میشوند؛ نصفش مال ماست و نصفش مال هویت کناری.
با این نگاه، من الان خاطرجمعم که میتوانم یک ایده روشن درباره ایران داشته باشم. قصیده فارسی، چه مدحی و چه غیر مدحی، حدود هفتهزار و هشتصد (۷۸۰۰) ضبط دارم که من شمارش کردهام؛ در هفتاد و هشت متن شعری فارسی چاپشده (و یکی دو نسخه چاپنشده) که از این میان، پنجهزار و اندی از آنها قصیده مدحی و در ستایش پادشاهان است. از دل این قصیدهها، نشانهها استخراج شده، برخی جاها آمارگیری شده و با روشی قابل دفاع، تدوین شده است.
ما میتوانیم نظریه ایران را نزد تاریخنگاران دنبال کنیم، ایده ایران را نزد جغرافینویسان، نزد عرفا و صوفیان، و در محملهای مختلف گفتمانی جستجو کنیم و ایدههای متعددی درباره ایران داشته باشیم. آن موقع میتوانیم بهتر درباره ایران صحبت کنیم و مفهوم ایران برایمان روشنتر خواهد شد.

🗣 نظرات (0)