سارای واکر، رمان‌نویس آمریکایی، در مقاله‌ای با عنوان «The Tragedy of Loving Sylvia Plath» که ۲۹ ژوئیه ۲۰۲۶ در Literary Hub منتشر شده، از تجربه‌ای شخصی آغاز می‌کند؛ تجربه‌ی شیفتگی به سیلویا پلات که از نوجوانی با خواندن حباب شیشه‌ای آغاز شد و سال‌ها بر زندگی، نویسندگی و نگاه او به ادبیات سایه انداخت. اما این مقاله صرفاً روایتی از علاقه به یک شاعر مشهور نیست؛ بلکه تأملی است درباره‌ی مرز باریک میان تحسین یک نویسنده و تبدیل کردن او به یک اسطوره.

واکر توضیح می‌دهد که نخستین مواجهه‌اش با آثار پلات از همان ابتدا با آگاهی از خودکشی او همراه بود. به همین دلیل، زندگی و آثار پلات در ذهن او از یکدیگر جدا نشدند. او مانند بسیاری از خوانندگان، پلات را نه فقط شاعری برجسته، بلکه نمادی از زنی نابغه می‌دید که زیر فشار جامعه‌ای مردسالار و در سایه‌ی رابطه‌ای پرتنش با همسرش، تد هیوز، از پا درآمد.

همین نگاه، او را به یکی از طرفداران پرشور پلات تبدیل کرد؛ تا جایی که به خانه‌هایی که پلات در آن‌ها زندگی کرده یا در آن‌ها جان سپرده بود سر زد، آثارش را با وسواس دنبال کرد و حتی در دیدارهای عمومی با تد هیوز و بعدها با فریدا هیوز، دختر پلات، شرکت کرد. او اعتراف می‌کند که در آن سال‌ها بیش از آنکه با یک انسان واقعی مواجه باشد، با تصویری اسطوره‌ای از سیلویا پلات زندگی می‌کرد.

نقطه‌ی عطف مقاله زمانی است که واکر از حضورش در همایش هفتاد و پنجمین سالگرد تولد سیلویا پلات در دانشگاه آکسفورد سخن می‌گوید. او انتظار داشت این گردهمایی برایش تجربه‌ای رؤیایی باشد، اما نتیجه برعکس شد. در میان پژوهشگران و طرفدارانی که سال‌ها زندگی خود را صرف مطالعه‌ی پلات کرده بودند، ناگهان متوجه شد همان رفتاری را در دیگران می‌بیند که خود نیز به آن دچار بوده است؛ نوعی احساس مالکیت نسبت به نویسنده‌ای که دهه‌ها پیش از دنیا رفته است.

به باور واکر، بسیاری از طرفداران پلات، در حالی که تد هیوز را به دلیل کنترل آثار و میراث ادبی همسرش پس از مرگ او سرزنش می‌کنند، خود نیز به شکلی دیگر می‌کوشند او را «از آنِ خود» کنند. او این رفتار را بعدها در رمان Furious Violet با خلق شخصیت‌هایی به نام «Furies» به طنز می‌کشد؛ طرفدارانی که عشقشان به پلات با خشم، وسواس و احساس تملک درهم آمیخته است.

بخش دیگری از مقاله به پیوند میان این شیفتگی و علاقه‌ی دیرینه‌ی واکر به روایت‌های «جنایت واقعی» (True Crime) اختصاص دارد. او شرح می‌دهد که چگونه از کودکی مجذوب پرونده‌های قتل و تراژدی‌های واقعی بوده و بعدها برای تحقیق درباره‌ی رمانش حتی از خانه‌هایی که قتل‌های مشهور در آن‌ها رخ داده بود بازدید کرده است. در جریان همین پژوهش‌ها، واکر به این نتیجه می‌رسد که جذابیت زندگی سیلویا پلات برای او نیز تا حدی از همان کنجکاوی نسبت به سرنوشت زنان تراژیک سرچشمه می‌گرفته است.

با این حال، مقاله در پایان از این نگاه فاصله می‌گیرد. واکر تأکید می‌کند که اگرچه زندگی پلات سرشار از رنج، افسردگی و تراژدی بود، اما نباید این جنبه‌ها بر ارزش ادبی آثار او سایه بیفکنند. به اعتقاد او، روایت غالب درباره‌ی پلات گاهی آن‌چنان بر قربانی بودنش تمرکز می‌کند که شاعری و نویسندگی درخشان او به حاشیه رانده می‌شود.

«تراژدیِ دوست داشتن سیلویا پلات» در نهایت مقاله‌ای درباره‌ی خودِ پلات نیست؛ بلکه درباره‌ی شیوه‌ی مواجهه‌ی ما با نویسندگان و چهره‌های فرهنگی است. واکر از خوانندگان می‌خواهد از خود بپرسند آیا هنرمندان را به خاطر آثارشان دوست داریم یا به خاطر افسانه‌هایی که پیرامون زندگی و مرگشان ساخته‌ایم؟ او یادآوری می‌کند که تحسین یک نویسنده، زمانی که به احساس مالکیت و بت‌سازی بینجامد، می‌تواند همان اندازه محدودکننده باشد که نادیده گرفتن صدای او.

از این منظر، مقاله‌ی واکر تلاشی است برای بازگرداندن سیلویا پلات از جایگاه یک اسطوره‌ی تراژیک به جایگاه نویسنده‌ای بزرگ؛ نویسنده‌ای که میراث ادبی‌اش، بیش از هر چیز، باید از خلال آثارش خوانده و فهمیده شود، نه صرفاً از دریچه‌ی سرگذشت تلخ زندگی‌اش.