وقتی از نویسندگان بزرگ حرف می‌زنیم، معمولاً نخستین چیزی که به ذهنمان می‌آید شاهکارهای آن‌هاست؛ کتاب‌هایی که نام نویسنده را در تاریخ ادبیات ثبت کرده‌اند و نسل‌های مختلفی از خوانندگان را تحت تأثیر قرار داده‌اند. اما این تصویر اغلب یک بخش مهم از واقعیت را پنهان می‌کند: هیچ نویسنده‌ای تمام عمر در اوج نمی‌نویسد.

حتی بزرگ‌ترین نام‌های ادبیات جهان نیز آثاری در کارنامه خود دارند که به اندازه مشهورترین کتاب‌هایشان درخشان نبوده‌اند. گاهی یک تجربه ناموفق، گاهی اثری که زیر سایه شاهکارهای دیگر قرار گرفته و گاهی کتابی که هرچند ارزش خواندن دارد، اما نمی‌تواند با بهترین آثار خالقش رقابت کند. این مسئله نه نشانه ضعف نویسنده، بلکه یادآور ماهیت پیچیده و پر فراز و نشیب فرآیند خلق ادبی است.

شاید به همین دلیل باشد که خواندن کارنامه یک نویسنده فقط از خلال شاهکارهایش، تصویری ناقص از او به دست می‌دهد. آثار کم‌فروغ‌تر نشان می‌دهند نویسندگان بزرگ چگونه آزمون و خطا کرده‌اند، چگونه مسیر فکری و هنری‌شان تغییر کرده و چگونه گاهی از اوج فاصله گرفته‌اند تا دوباره به آن بازگردند.

در این مطلب سراغ چند نویسنده شناخته‌شده رفته‌ایم که همه آن‌ها دست‌کم یک اثر ماندگار در تاریخ ادبیات دارند اما در کنار آن شاهکارها، کتاب‌هایی نیز نوشته‌اند که معمولاً در فهرست بهترین آثارشان قرار نمی‌گیرند. کتاب‌ها الزاماً بد نیستند، بلکه چون نویسندگانشان در آن‌ها بهترین نسخه خود نبوده‌اند.

ارنست همینگوی؛ وقتی ایجاز دیگر کافی نیست

کمتر نویسنده‌ای به اندازه همینگوی با یک سبک نوشتاری شناخته می‌شود. جمله‌های کوتاه، توصیف‌های موجز و پرهیز از احساسات‌گرایی آشکار، ویژگی‌هایی هستند که آثاری چون «پیرمرد و دریا»، «خورشید همچنان می‌دمد» و «وداع با اسلحه» را به نمونه‌های کلاسیک ادبیات قرن بیستم تبدیل کرده‌اند.

اما همینگوی در سال ۱۹۵۰ رمانی منتشر کرد که با استقبال چندان گرمی روبه‌رو نشد: «آن سوی رودخانه و میان درختان». داستان درباره یک سرهنگ سالخورده آمریکایی است که در ونیز روزهای پایانی زندگی خود را می‌گذراند و درگیر رابطه‌ای عاشقانه می‌شود. رمان از بسیاری از عناصر آشنای جهان همینگوی بهره می‌برد، جنگ، خاطره، عشق و حسرت، اما بسیاری از منتقدان معتقد بودند این بار فرمول همیشگی او دیگر کارایی گذشته را ندارد.

برخی منتقدان حتی این کتاب را نشانه‌ای از افول همینگوی دانستند. گفت‌وگوها تصنعی به نظر می‌رسیدند، رابطه عاشقانه مرکزی داستان برای بسیاری از خوانندگان باورپذیر نبود و شخصیت اصلی بیش از حد به تصویری آرمانی از خود نویسنده شباهت داشت. در نتیجه کتاب نتوانست تحسینی را که آثار پیشین او برانگیخته بودند، تکرار کند.

با این حال سرنوشت این رمان نکته جالبی را درباره نویسندگان بزرگ یادآوری می‌کند. تنها دو سال بعد همینگوی «پیرمرد و دریا» را منتشر کرد، اثری که نه‌تنها اعتبار ادبی او را احیا کرد، بلکه در دریافت جایزه نوبل ادبیات نیز نقش مهمی داشت. به بیان دیگر، «آن سوی رودخانه و میان درختان» شاید نمونه‌ای از دور شدن همینگوی از اوج باشد، اما پایان راه او نبود.

این رمان هنوز هم طرفداران خود را دارد و کمتر کسی آن را اثری کاملاً ناموفق می‌داند. مشکل اصلی آن بیشتر در مقایسه با بهترین آثار همینگوی آشکار می‌شود، جایی که نویسنده‌ای بزرگ، برای مدتی کوتاه، بهترین نسخه خودش نیست.

لئو تولستوی؛ وقتی رمان‌نویس جای خود را به مصلح اجتماعی می‌دهد

نام تولستوی با دو قله بلند ادبیات جهان گره خورده است: «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا». بسیاری از منتقدان این دو رمان را از کامل‌ترین نمونه‌های رمان‌نویسی در تاریخ ادبیات می‌دانند؛ آثاری که هم در شخصیت‌پردازی، هم در روایت و هم در تصویر کردن جامعه روسیه به استانداردی دست‌نیافتنی نزدیک شده‌اند.

اما تولستوی پس از این دوره، دگرگونی فکری عمیقی را تجربه کرد. او بیش از پیش به مسائل اخلاقی، مذهبی و اجتماعی علاقه‌مند شد و همین تغییر نگاه در آثار متأخرش نیز بازتاب یافت. مهم‌ترین نمونه این دوره، رمان «رستاخیز» است، کتابی که در سال ۱۸۹۹ منتشر شد و آخرین رمان بلند او به شمار می‌آید.

«رستاخیز» داستان اشراف‌زاده‌ای به نام نخلیودف را روایت می‌کند که پس از سال‌ها با زنی روبه‌رو می‌شود که زمانی زندگی‌اش را تباه کرده است. این مواجهه او را به سفری درونی و اخلاقی می‌کشاند، سفری که همزمان به نقد دستگاه قضایی، نابرابری اجتماعی و ساختارهای قدرت در روسیه تزاری تبدیل می‌شود.

مشکل بسیاری از منتقدان با «رستاخیز» در شیوه پرداخت آن است. جایی که در «آنا کارنینا» یا «جنگ و صلح» شخصیت‌ها آزادانه زندگی می‌کنند و ایده‌ها از دل روایت بیرون می‌آیند، در «رستاخیز» گاه احساس می‌شود روایت در خدمت پیام قرار گرفته است. تولستوی بیش از آنکه بخواهد داستان تعریف کند، می‌خواهد خواننده را متقاعد کند.

البته این به معنای کم‌اهمیت بودن رمان نیست. «رستاخیز» همچنان اثری تأثیرگذار و از نظر تاریخی مهم است و بسیاری آن را یکی از جدی‌ترین نقدهای اجتماعی تولستوی می‌دانند. با این حال کمتر کسی آن را هم‌رده دو شاهکار بزرگ او قرار می‌دهد. این کتاب نمونه‌ای از لحظه‌ای است که یک نویسنده بزرگ، بخشی از نیروی داستان‌گویی خود را فدای دغدغه‌های فکری‌اش می‌کند. انتخابی که شاید برای اندیشه‌هایش سودمند بوده، اما برای رمانش نه.

جورج اورول؛ پیش از آنکه به جورج اورول تبدیل شود

بیشتر خوانندگان اورول را با دو کتاب می‌شناسند: «مزرعه حیوانات» و «۱۹۸۴». دو اثری که جایگاه او را در ادبیات تثبیت کردند و همچنین واژگان و مفاهیمی را وارد فرهنگ سیاسی جهان کردند که هنوز هم به کار می‌روند. اما اورول پیش از رسیدن به این نقطه، چند رمان دیگر نیز نوشته بود که امروز کمتر کسی سراغشان می‌رود.

یکی از این آثار «دختر کشیش» است، رمانی که در سال ۱۹۳۵ منتشر شد و حتی خود اورول بعدها چندان علاقه‌ای به آن نشان نداد. داستان درباره دوروتی، دختر یک کشیش، است که بر اثر حادثه‌ای حافظه خود را از دست می‌دهد و ناگهان از زندگی آشنایش جدا می‌شود. رمان تلاش می‌کند موضوعاتی چون فقر، مذهب، هویت و شکاف‌های طبقاتی را بررسی کند، همان دغدغه‌هایی که بعدها در آثار مشهور اورول نیز دیده می‌شوند.

با این حال «دختر کشیش» از مشکلی رنج می‌برد که در شاهکارهای بعدی نویسنده کمتر دیده می‌شود: پراکندگی. رمان میان چند فضای متفاوت حرکت می‌کند و همیشه نمی‌تواند میان ایده‌هایش پیوندی منسجم برقرار کند. شخصیت اصلی نیز در مقایسه با چهره‌های ماندگار آثار بعدی اورول، کمتر در ذهن خواننده باقی می‌ماند.

شاید مهم‌ترین دلیل اهمیت این کتاب همین باشد که به ما نشان می‌دهد نویسندگان بزرگ یک‌شبه به اوج نمی‌رسند. بسیاری از ایده‌هایی که بعدها در «مزرعه حیوانات» و «۱۹۸۴» به شکلی درخشان و دقیق ظاهر شدند، در «دختر کشیش» هنوز در مرحله آزمون و خطا هستند. اورول دغدغه‌های همیشگی خود را پیدا کرده، اما هنوز فرم مناسب بیان آن‌ها را نیافته است.

به همین دلیل «دختر کشیش» را نمی‌توان در کنار مشهورترین آثار اورول قرار داد. با این حال برای کسانی که می‌خواهند مسیر شکل‌گیری یکی از مهم‌ترین نویسندگان قرن بیستم را ببینند، این رمان سندی جالب توجه است، کتابی که نشان می‌دهد حتی نویسندگان بزرگ نیز پیش از رسیدن به صدای اصلی خود، دوره‌ای از جست‌وجو و ناپختگی را پشت سر می‌گذارند.

اومبرتو اکو؛ وقتی پیچیدگی بر روایت غلبه می‌کند

برای بسیاری از خوانندگان، نام اکو با «نام گل سرخ» گره خورده است. رمانی که توانست تاریخ، فلسفه، الهیات و داستان پلیسی را در قالب روایتی پرکشش کنار هم قرار دهد. موفقیت این کتاب به اندازه‌ای بود که اکو را از یک چهره دانشگاهی و نظریه‌پرداز نشانه‌شناسی به یکی از مشهورترین رمان‌نویسان جهان تبدیل کرد.

اما همه رمان‌های او نتوانستند چنین ارتباطی با مخاطبان برقرار کنند. «جزیره روز پیشین» که در سال ۱۹۹۴ منتشر شد، یکی از آثاری است که معمولاً در سایه «نام گل سرخ» و حتی «آونگ فوکو» قرار می‌گیرد. داستان درباره نجیب‌زاده‌ای ایتالیایی است که پس از یک حادثه دریایی خود را در کشتی متروکه‌ای نزدیک خط بین‌المللی تغییر تاریخ می‌یابد و از آنجا به تأمل درباره زمان، مکان، دانش و واقعیت می‌پردازد.

همه عناصر مورد علاقه اکو در این رمان حضور دارند. ارجاعات تاریخی فراوان، مباحث فلسفی، بازی‌های زبانی و لایه‌های متعدد معنایی. اما بسیاری از خوانندگان و منتقدان معتقدند این بار کفه دانش‌نمایی و تأملات نظری بر روایت سنگینی می‌کند. جایی که «نام گل سرخ» حتی در پیچیده‌ترین لحظاتش از حرکت بازنمی‌ایستاد، «جزیره روز پیشین» گاه چنان در ایده‌ها و توضیحات غرق می‌شود که داستان به حاشیه می‌رود.

البته این موضوع به معنای شکست کامل رمان نیست. بسیاری از طرفداران اکو آن را یکی از جاه‌طلبانه‌ترین آثار او می‌دانند و از لایه‌های فلسفی و تاریخی‌اش دفاع می‌کنند. با این حال کمتر کسی ادعا می‌کند که این کتاب همان تأثیر و ماندگاری «نام گل سرخ» را داشته است.

شاید «جزیره روز پیشین» نمونه خوبی از خطری باشد که گاه نویسندگان بسیار دانا را تهدید می‌کند اینکه انبوه دانش و ایده‌های جذاب، جای نیروی پیش‌برنده داستان را بگیرد. در چنین لحظاتی نویسنده هنوز هوشمند و خلاق است، اما الزاماً بهترین داستان‌گوی ممکن نیست.

گابریل گارسیا مارکز؛ وقتی جادو کم‌رنگ‌تر می‌شود

کمتر نویسنده‌ای مانند مارکز توانسته جهانی داستانی خلق کند که تا این اندازه با نام او پیوند خورده باشد. «صد سال تنهایی» نه‌فقط مشهورترین اثر مارکز، بلکه یکی از تأثیرگذارترین رمان‌های قرن بیستم است، کتابی که بسیاری آن را نماد رئالیسم جادویی می‌دانند. در کنار آن، آثاری چون «پاییز پدرسالار»، «عشق سال‌های وبا» و «گزارش یک مرگ» نیز جایگاه او را در ادبیات جهان تثبیت کرده‌اند.

با این حال آخرین رمان مارکز، «خاطره دلبرکان غمگین من»، هرگز نتوانست به چنین جایگاهی دست پیدا کند. داستان درباره مردی نودساله است که در آستانه تولدش دل‌باخته دختری نوجوان می‌شود و این دلبستگی مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد. مارکز در این رمان نیز به سراغ عشق، تنهایی و گذر زمان می‌رود، مضامینی که سال‌ها در آثارش حضور داشته‌اند.

اما واکنش‌ها به کتاب از همان ابتدا یکدست نبود. برخی منتقدان معتقد بودند رمان در مقایسه با آثار بزرگ‌تر مارکز، از نظر شخصیت‌پردازی و گستره روایت محدودتر است. گروهی دیگر نیز معتقد بودند ایده مرکزی داستان به اندازه‌ای بحث‌برانگیز است که اجازه نمی‌دهد خواننده با همان آسودگی به جهان اثر وارد شود. نتیجه آن شد که کتاب بیشتر به عنوان اثری متأخر از یک نویسنده بزرگ خوانده شد تا رمانی که بتواند در کنار شاهکارهای او قرار گیرد.

با این همه، «خاطره دلبرکان غمگین من» همچنان ویژگی‌های آشنای نثر مارکز را در خود دارد. جمله‌های روان، حس نوستالژی، تأمل درباره پیری و تنهایی و نگاهی شاعرانه به زندگی. مشکل کتاب این نیست که نویسنده ناگهان مهارت خود را از دست داده باشد بلکه بیشتر از این جهت به چشم می‌آید که خواننده ناگزیر آن را با آثاری مقایسه می‌کند که معیارهای بسیار بلندی تعیین کرده‌اند.

چرا خواندن این کتاب‌ها همچنان ارزش دارد؟

نگاه کردن به این آثار صرفاً به عنوان «کتاب‌های ضعیف‌تر» شاید وسوسه‌انگیز باشد، اما چنین تعبیری بخشی از واقعیت را نادیده می‌گیرد. بیشتر کتاب‌هایی که در این فهرست قرار گرفته‌اند، اگر نام نویسنده دیگری روی جلدشان بود، احتمالاً همچنان آثاری قابل توجه محسوب می‌شدند. آنچه جایگاهشان را متزلزل می‌کند، کیفیت پایین آثار نیست، بلکه همجواری با شاهکارهایی است که انتظارات خوانندگان را به سطحی غیرعادی رسانده‌اند.

از سوی دیگر، همین آثار کم‌فروغ‌تر گاهی چیزهایی را درباره نویسندگان آشکار می‌کنند که در شاهکارهایشان کمتر دیده می‌شود. در آن‌ها می‌توان تردیدها، تجربه‌گرایی‌ها، بن‌بست‌های فکری و حتی شکست‌های خلاقانه را مشاهده کرد. اگر شاهکارها نتیجه نهایی یک مسیر باشند، این کتاب‌ها بخشی از خود مسیر را نشان می‌دهند.

شاید به همین دلیل باشد که منتقدان و پژوهشگران ادبی معمولاً فقط سراغ بهترین آثار یک نویسنده نمی‌روند. آن‌ها می‌دانند شناخت یک نویسنده از خلال موفقیت‌هایش ممکن است، اما فهمیدن چگونگی شکل‌گیری آن موفقیت‌ها اغلب در آثاری رخ می‌دهد که کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند. گاهی یک رمان ناموفق می‌تواند بیش از یک شاهکار درباره ذهن و شیوه کار نویسنده اطلاعات در اختیار ما بگذارد.

در نهایت، این کتاب‌ها یادآوری می‌کنند که ادبیات عرصه کمال مطلق نیست. نویسندگان بزرگ نیز مانند دیگران دوره‌های اوج و افول دارند، دست به ریسک می‌زنند، گاهی موفق می‌شوند و گاهی نه. شاید یکی از دلایل ماندگاری آن‌ها نیز همین باشد؛ اینکه با وجود امکان شکست، نوشتن را متوقف نکرده‌اند.

بنابراین اگر روزی با کتابی روبه‌رو شدید که حتی دوستداران دوآتشه یک نویسنده آن را در شمار بهترین آثارش قرار نمی‌دهند، شاید بد نباشد به آن فرصت بدهید. ممکن است شاهکار نباشد، اما می‌تواند پنجره‌ای باشد به سوی وجهی کمتر دیده‌شده از نویسنده‌ای که تصور می‌کردید او را به‌خوبی می‌شناسید.