تری ایگلتون، منتقد ادبی و نظریهپردازی که شش دهه از عمر حرفهای خود را صرف ادبیات، نظریهی مارکسیستی و نقد پستمدرنیسم کرده، در کتاب تازهاش سراغ واقعیتی رفته که برای هیچ انسانی راه گریزی از آن وجود ندارد. A Death of One’s Own: Reflections on Mortality که به فارسی میتوان آن را «مرگِ خود آدم: تأملاتی دربارهی میرایی» ترجمه کرد، کتابی دربارهی مرگ است؛ اما قرار نیست یک رسالهی فلسفی منظم دربارهی ترس از مردن باشد.
ایگلتون در مقدمهی کتاب توضیح میدهد که ایدهها و شخصیتهایی را به آن آورده که طی شش دهه، بخشی از «زندگی معنوی و فکری» او بودهاند. مارکس، فروید و سنت کاتولیکی زندگی او در این کتاب کنار یکدیگر قرار میگیرند و نویسنده از خلال ادبیات، فلسفه، الهیات و تجربهی شخصی خود به مسئلهی مرگ نگاه میکند.
کاترین هیوز، منتقد گاردین، در نقد خود بر این کتاب مینویسد ایگلتون در ۸۳سالگی بیش از هر زمان دیگری به مرگ فکر میکند. او حتی مطمئن نبوده که این کتاب پیش از مرگش منتشر خواهد شد یا انتشار آن به زمانی موکول میشود که خودش دیگر در قید حیات نیست.
مرگی که قرار نیست باشکوه باشد
یکی از نخستین موضوعاتی که ایگلتون با آن درگیر میشود، تصویری است که ادبیات و فرهنگ از مرگ ساختهاند. آیا مرگ حتماً باید لحظهای باشکوه، تراژیک و سرشار از معنا باشد؟
ایگلتون برای زیر سؤال بردن چنین تصوری، به شکلی طنزآمیز میگوید مرگ ممکن است زمانی از راه برسد که فرد لباس زرافه پوشیده باشد. در چنین شرایطی، شکل و موقعیت مرگ برای خود فرد اهمیت چندانی نخواهد داشت؛ چون پس از مرگ دیگر کسی وجود ندارد که نگران قضاوت دیگران باشد. همین ایده به یکی از ویژگیهای اصلی کتاب تبدیل میشود: ایگلتون دربارهی مرگ حرف میزند، اما از تبدیل کردن آن به یک موضوع کاملاً سنگین و عبوس پرهیز میکند. مرگ برای او واقعیتی هولناک است، اما میتوان تناقضها و حتی وجوه مضحک آن را نیز دید.
وقتی دیگر لازم نیست به کسی جواب بدهیم
ایگلتون حتی از وجهی رهاییبخش در مردن حرف میزند. فرد مرده دیگر در معرض تعهدات اخلاقی و اجتماعی نیست. دیگر لازم نیست به طلبکاران جواب بدهد، در مراسمی حاضر شود، قرارش را به یاد داشته باشد یا جریمهی پارکینگ پرداخت کند. او این وضعیت را با تعبیری بسیار عجیب توصیف میکند و از نوعی «لذت پورنوگرافیک» در تجزیه شدن سخن میگوید؛ چیزی که آن را «وجد اروتیکِ تسلیم شدن در برابر قدرتی تسخیرناپذیر» مینامد.
این بخش از نگاه ایگلتون به مرگ، شاید عجیبترین وجه کتاب باشد. او مرگ را لحظهای میبیند که در آن انسان سرانجام از تلاش دائمی برای کنترل زندگی و حفظ همهچیز در جای خود رها میشود.
چرا ایگلتون با دیلن توماس مشکل دارد؟
ایگلتون برای توضیح نگاه خود به مرگ سراغ یکی از مشهورترین اشعار دیلن توماس میرود: «آرام وارد آن شب خوب نشو.»
توماس این شعر را برای پدر در حال مرگش سروده و از او میخواهد در برابر مرگ تسلیم نشود. اما ایگلتون با این موضع مشکل دارد. اگر مرگ همان «شب خوب» است، چرا باید در برابر آن مقاومت کرد؟
او این تناقض را نوعی دوگانگی در نگاه توماس به مرگ میداند. از نظر ایگلتون، اگر قرار است مرگ را «خوب» بدانیم، منطقی نیست که همزمان از انسان بخواهیم برای نرسیدن به آن بجنگد. البته نقد ایگلتون به توماس به معنای آن نیست که خودش از مرگ هراسی ندارد. برعکس، تمام کتاب نشان میدهد که او بهطور جدی درگیر مسئلهی میرایی انسان است.
آیا میتوان با آگاهی از مرگ بهتر زندگی کرد؟
ایگلتون در بخشی از کتاب پیشنهاد میکند انسان هر روز با آگاهی از نزدیک بودن مرگ زندگی کند. شاید چنین آگاهیای بتواند آدم را از اضطرابی که او را به چنگ زدن، تصاحب کردن و از میان بردن منابع جهان وادار میکند، رها کند. در چنین شرایطی، چیزهای سادهی زندگی میتوانند دوباره شدت و وضوح پیدا کنند؛ یک قطرهی باران، پرتو نور خورشید یا گاز زدن به یک سیب. ایگلتون این وضعیت را با تجربهی شاعرانهی ویلیام بلیک مقایسه میکند؛ نوعی دیدن جهان با شدت و وضوحی که تقریباً به مرز درد میرسد. البته او حتی این پیشنهاد را هم با طنز خودش همراه میکند و میگوید تلاش ذهنی لازم برای رسیدن به چنین وضعیت خلسهآمیزی شاید «بیش از آن دردسر داشته باشد که ارزشش را داشته باشد.»
انسان؛ موجودی گرفتار زمان
یکی از ایدههای مهم کتاب، رابطهی انسان با زمان است. ما دائماً میان گذشته و آینده در رفتوآمدیم. گذشته را مرور میکنیم، آینده را تصور میکنیم و کمتر در اکنون زندگی میکنیم. به همین دلیل، مرگ با وجود آنکه از بدیهیترین واقعیتهای زندگی است، معمولاً هنگام رسیدن مانند یک توهین ناگهانی و بیرحمانه تجربه میشود؛ گویی اتفاقی ناعادلانه رخ داده که قرار نبوده برای ما اتفاق بیفتد.
ایگلتون در اینجا به نکتهای تسلیبخش اشاره میکند: احتمالاً هیچکدام از ما در لحظهی مرگ آن جملهی باشکوه و ماندگاری را که بعدها در کتابها نقل شود، بر زبان نخواهیم آورد.
آخرین کلمات؛ از دیلن توماس تا استیو جابز
دیلن توماس، بنا بر آنچه ایگلتون نقل میکند، پیش از مرگ گفته بود: «پایان در عدن است.»
ایگلتون این جمله را نمونهای از «پوچیهای متافیزیکی» میداند؛ عبارتی که تلاش میکند برای لحظهی مرگ معنایی بزرگ و فلسفی بسازد. در مقابل، او آخرین کلمات استیو جابز را جذابتر میداند:
Oh wow. Oh wow. Oh wow.
یعنی: «اوه، وای. اوه، وای. اوه، وای.»
این جمله از نظر ایگلتون تلاش نمیکند یک معنای عظیم و نهایی به لحظهی مرگ تحمیل کند. شنونده میتواند معنای آن را مطابق تخیل خودش بسازد. کاترین هیوز هم در نقد گاردین، با طنزی که با فضای کتاب ایگلتون همخوان است، مینویسد خودش دوست دارد تصور کند جابز در لحظهی مرگ تصویری از یک فروشگاه اپل در بهشت دیده است؛ جایی که فرشتگان با تیشرتهای کبالترنگ پشت مکهای آیندهنگر نشستهاند.
کتابی دربارهی مرگ که رسالهای دربارهی مرگ نیست
مرگِ خود آدم به گفتهی هیوز، یک استدلال فلسفی منسجم دربارهی مرگ نیست. کتاب پژوهشی پیوسته دربارهی ترس از مرگ یا تسلیهای ناشی از آن نیز نیست. ایگلتون در عوض، ذهن گسترده، مطالعات وسیع و طنز گزندهی خود را آزاد میگذارد تا از زوایای مختلف به مسئلهی «رسیدن به نقطهی پایان» نگاه کند.
در این میان، چهرههایی که شش دهه در زندگی فکری او حضور داشتهاند، دوباره ظاهر میشوند. مارکس، فروید و سنت کاتولیکی ایگلتون به کتاب وارد میشوند تا پیش از «فروافتادن پرده»، آخرین تعظیم خود را انجام دهند. این ویژگی باعث شده کتاب حالوهوایی شبیه مرور یک عمر زندگی فکری پیدا کند. ایگلتون در حال فکر کردن به مرگ است، اما برای این کار از تمام چیزهایی استفاده میکند که طی دههها اندیشیدن و نوشتن آموخته است.
«مرگِ خود آدم» را چگونه باید خواند؟
کاترین هیوز معتقد است کتاب ایگلتون متراکم است و شاید بهترین شیوهی خواندن آن، مطالعهی چند صفحه در هر شب باشد؛ درست پیش از خواب. او خواب را به تعبیر سنتی «مرگ کوچک» میداند؛ حالتی که هر شب وارد آن میشویم و اگر بخت یارمان باشد، صبح دوباره از آن بیدار میشویم.
شاید این پیشنهاد با ماهیت کتاب ایگلتون نیز هماهنگ باشد «مرگِ خود آدم» قرار نیست پاسخ نهایی به مسئلهی مرگ ارائه کند. کتاب بیشتر دعوتی است به فکر کردن دربارهی چیزی که همهی انسانها از آن خبر دارند و با این حال، هیچکس واقعاً برای رسیدنش آماده نیست. تری ایگلتون پس از شش دهه نوشتن دربارهی ادبیات و نظریه، سرانجام به نقطهای رسیده که همهی نظریهها در برابر آن با یک واقعیت ساده روبهرو میشوند: زندگی پایان دارد. پرسش ایگلتون این است که با دانستن این حقیقت، با باقیماندهی زندگی چه میکنیم.

🗣 نظرات (0)