«رنج، نیازمند آن است که به زبان درآید.»
تئودور آدورنو
شاید بزرگترین بحران انسان معاصر، رنج کشیدن نباشد؛ بلکه از دست دادن زبانی باشد که بتوان با آن رنج را به دیگری سپرد. انسان تا زمانی که قادر است آنچه را بر او گذشته روایت کند، هنوز میان خود و جهان پلی برقرار کرده است. روایت، صرفاً بازگویی رخدادها نیست؛ تلاشی است برای آنکه تجربهای پراکنده، زخمی خاموش یا احساسی مبهم، در قالبی مشترک معنا پیدا کند. اما اگر روزی خودِ زبان از تجربه عقب بماند چه؟ اگر انسان، پیش از آنکه شنیده نشود، دیگر نتواند آنچه را زیسته است روایت کند، آیا هنوز میتوان از همدلی سخن گفت؟ آیا ادبیات، در چنین جهانی، هنوز امکانِ مقاومت در برابر فراموشی را حفظ میکند؟
پل ریکور، روایت را شیوهای میداند که انسان از خلال آن، تجربههای پراکندهی زندگی را به هویتی منسجم بدل میکند. ما تنها با خاطره زندگی نمیکنیم؛ با روایت است که گذشته را به اکنون پیوند میزنیم و از دل آن، تصویری از خود میسازیم. به همین دلیل، هرجا روایت آسیب ببیند، تنها زبان نیست که آسیب دیده است؛ بخشی از امکانِ فهم خویشتن نیز فرو میریزد.
این پرسش، در نخستین برخورد با این مجموعهداستان، شاید چندان آشکار نباشد. آنچه در نگاه اول دیده میشود، مجموعهای از زندگیهای روزمره است؛ آدمهایی که هر یک درگیر شکستهای عاطفی، تنهایی، فرسایش اقتصادی، روابط خانوادگی ازهمگسیخته یا خاطراتی هستند که رهایشان نمیکند. جهانی آشنا؛ آنقدر آشنا که گاه خواننده احساس میکند بسیاری از این صحنهها را نه در ادبیات، بلکه در زندگی روزانهی خود دیده است.
اما درست در همین آشنایی، مهمترین ویژگی کتاب پنهان شده است. این مجموعه، صرفاً تصویری از جامعهی امروز ارائه نمیدهد؛ بلکه کیفیتی از زیستن را ثبت میکند که در آن، رنج دیگر رخدادی استثنایی نیست، بلکه به وضعیت دائمی زندگی بدل شده است. شخصیتها در جهانی زندگی میکنند که شکست، فقدان، سوءتفاهم، تنهایی و اضطراب، دیگر حادثه نیستند؛ بخشی از ریتم عادی حیاتاند. به همین دلیل، داستانها نیز از منطق کلاسیک درام فاصله میگیرند. حادثه رخ میدهد، اما جهان دگرگون نمیشود؛ زیرا جهان، پیش از وقوع حادثه نیز ترک برداشته است.
داستان نخست کتاب، «گریه چسبناک درخت» نوشته آوا کیارسی؛ از همان آغاز، خواننده را وارد چنین فضایی میکند. گذشته، در این داستان، نه خاطرهای روشن، بلکه زخمی است که شخصیت، مدام به آن بازمیگردد، بیآنکه بتواند آن را به روایتی کامل تبدیل کند. آنچه اهمیت دارد، خودِ رخداد نیست؛ کیفیتِ به یاد آوردن آن است. گذشته، هر بار که بازمیگردد، چیزی را روشن نمیکند؛ بلکه لایهای تازه از ابهام بر تجربه میافزاید. شخصیت، بیش از آنکه گذشته را تعریف کند، درون گذشته زندگی میکند.
همین کیفیت، به شکلهای مختلف، در دیگر داستانهای مجموعه نیز تکرار میشود. نویسنده، به جای آنکه شخصیتها را از خلال حوادث بزرگ تعریف کند، آنان را در دل لحظههای ظاهراً کماهمیت قرار میدهد؛ گفتوگویی ناتمام، سکوتی طولانی، نگاهی که پاسخ داده نمیشود، یا خاطرهای که ناگهان در میانهی زندگی روزمره سر برمیآورد. این انتخاب، صرفاً یک تکنیک روایی نیست؛ بلکه جهانبینی اثر را آشکار میکند. در این جهان، حقیقت زندگی نه در نقاط اوج، بلکه در فاصلهی میان رخدادها آشکار میشود.
از همینجا، خواننده باید از وسوسهی خواندن این مجموعه بهعنوان صرفاً «داستانهایی اجتماعی» فاصله بگیرد. بیتردید، جامعه در همهی این داستانها حضوری پررنگ دارد؛ اما آنچه نویسنده دنبال میکند، توصیف مسائل اجتماعی نیست. جامعه، در اینجا، صحنهای است که بر آن، بحرانی عمیقتر رخ میدهد؛ بحرانی که به خودِ امکانِ ارتباط میان انسانها مربوط است.
به گمان نگارنده، کلید ورود به جهان این کتاب در همین نکته نهفته است:
موضوع اصلی این مجموعه، خودِ رنج نیست؛ بلکه از دست رفتنِ امکانِ روایتِ رنج است.
این گزاره، اگرچه در نگاه نخست تنها یک تفاوت زبانی به نظر میرسد، اما تمام مسیر خواندن کتاب را تغییر میدهد.
در بسیاری از آثار داستانی، شخصیتها رنج میکشند، آن رنج را بیان میکنند و داستان، حول پیامدهای آن شکل میگیرد. حتی اگر کسی آنان را نفهمد، خودِ امکانِ سخن گفتن همچنان باقی است. اما در این مجموعه، وضعیت پیچیدهتر است. شخصیتها غالباً پیش از آنکه مخاطبی برای شنیدن پیدا کنند، در بیان تجربهی خویش دچار شکست شدهاند. آنان نه صرفاً از شنیده نشدن، بلکه از ناتوانی در صورتبندی آنچه بر آنان گذشته رنج میبرند. از همین رو، سکوت در این کتاب صرفاً فقدان کلام نیست. سکوت، خودِ زبانِ این جهان است. و شاید دقیقاً از همین نقطه است که باید خواندن این مجموعه را آغاز کرد؛ نه بهعنوان روایت زندگی انسانهایی شکستخورده، بلکه بهعنوان تأملی ادبی دربارهی لحظهای که زبان، دیگر تاب حمل تجربهی انسانی را ندارد.
فرسودگی؛ وقتی حادثه دیگر معنا تولید نمیکند.
اگر بخواهیم تنها یک مفهوم را بهعنوان محور وحدتبخش این مجموعه انتخاب کنیم، آن مفهوم، بیتردید «فرسودگی» است. اما فرسودگی در اینجا نه به معنای خستگی روانی شخصیتها، بلکه به منزلهی وضعیتی وجودی است؛ وضعیتی که در آن، انسان آنقدر در معرض تکرار رنج قرار گرفته که دیگر حتی حادثه نیز توان برهم زدن نظم درونی او را ندارد.
در سنت کلاسیک داستاننویسی، حادثه موتورِِ حرکت روایت است. حادثه، شخصیت را از وضعیت پیشین جدا میکند و او را ناگزیر از انتخاب، مقاومت یا تغییر میسازد. مرگ، عشق، خیانت، بیماری یا هر رخداد پیشبینیناپذیر دیگر، نقطهای است که جهان داستان را به «پیش» و «پس» تقسیم میکند. اما نویسندهی این مجموعه، آگاهانه از این منطق فاصله میگیرد. در این داستانها، حادثه وجود دارد، اما دیگر نقش تعیینکننده خود را از دست داده است. دلیل این امر را نباید در کمرنگ بودن رخدادها جستوجو کرد، بلکه باید در وضعیت شخصیتها دید. آنان پیش از آنکه حادثه رخ دهد، بارها در درون خود فرو ریختهاند. رخداد تازه، تنها شکافی را آشکار میکند که سالها پیش ایجاد شده است. به همین دلیل، بسیاری از لحظههایی که میتوانستند در داستانی دیگر به نقطهی اوج تبدیل شوند، در این مجموعه با لحنی آرام، گاه حتی سرد و خویشتندار روایت میشوند. این خویشتنداری، نقطهی قوت اثر است، نه ضعف آن. نویسنده میداند جهانی که هر روز با اشکال گوناگون رنج، اضطراب، فقدان و ناامنی روبهروست، دیگر با یک حادثهی تازه متوقف نمیشود. در چنین جهانی، بحران دیگر استثنا نیست؛ شکل عادی زندگی است. از همین رو، داستانها نیز به جای آنکه بر خود حادثه تمرکز کنند، بر کیفیت زیستن پس از آن مکث میکنند.
در «گریه چسبناک درخت» نیز چنین وضعیتی بهخوبی دیده میشود. آنچه شخصیت را تعریف میکند، خودِ گذشته نیست، بلکه نحوهی بازگشت مداوم گذشته به اکنون است. خاطره، هر بار که ظاهر میشود، به جای آنکه گرهی را بگشاید، تنها نشان میدهد که زمان نتوانسته است فاصلهای میان انسان و زخمهایش ایجاد کند. گذشته، همچنان اکنون را اشغال کرده است. این کیفیت، محدود به یک داستان نیست. در سراسر مجموعه، شخصیتها کمتر در حال ساختن آیندهاند؛ بیشتر در حال حمل کردن گذشتهاند. گذشته نه به صورت خاطرهای روشن، بلکه همچون رسوبی خاموش در رفتار، سکوت، نگاه و تصمیمهای روزمرهی آنان حضور دارد. در چنین جهانی، طبیعی است که حادثه دیگر نتواند معنا تولید کند. زیرا معنا، پیش از هر چیز، نیازمند امکانِ دگرگون شدن است؛ و شخصیتهای این کتاب، چنان در فرسایش ممتد زندگی کردهاند که دیگر حتی توان دگرگون شدن را نیز از دست دادهاند.
در اینجا، اندیشهی جامعهشناس آلمانی، هارتموت روزا، میتواند افق خواندن کتاب را روشنتر کند. روزا در نظریهی «طنین» از جهانی سخن میگوید که انسان در آن، بهتدریج توان پاسخ دادن به جهان را از دست میدهد. رابطهی زنده، زمانی شکل میگیرد که میان انسان و جهان نوعی پاسخ متقابل برقرار باشد؛ جهانی که ما را متأثر کند و ما نیز بتوانیم بر آن اثر بگذاریم. اما جهان مدرن، با شتاب، تکرار و انباشت تجربهها، این امکان را تحلیل میبرد. شخصیتهای این مجموعه، به شکل شگفتآوری در چنین وضعیتی زندگی میکنند. آنان هنوز عشق را تجربه میکنند، هنوز فقدان را میشناسند، هنوز از مرگ و تنهایی میترسند؛ اما این تجربهها دیگر در آنان طنین ایجاد نمیکند. احساسات از میان نرفتهاند، بلکه توان دگرگون کردن انسان را از دست دادهاند. زندگی ادامه دارد، اما دیگر چیزی در عمق وجود شخصیتها به ارتعاش درنمیآید. از همین رو، یکی از مهمترین دستاوردهای نویسنده، پرهیز از ملودرام است. او هرگز رنج را به نمایش نمیگذارد تا خواننده را تحت تأثیر قرار دهد. برعکس، با حذف اغراق، با حذف توضیحهای اضافی و با اعتماد به سکوت، اجازه میدهد خودِ فرسودگی سخن بگوید. این انتخاب، اثری را که میتوانست به گزارشی اجتماعی فروکاسته شود، به تأملی ادبی درباره وضعیت انسان معاصر تبدیل میکند.
خواننده، پس از چند داستان، به تدریج متوجه الگویی تکرارشونده میشود. شخصیتها، هر یک زندگی متفاوتی دارند، اما همگی در یک ویژگی مشترکند؛ هیچیک انتظار ندارند جهان ناگهان بهتر شود. امید، اگر هم وجود داشته باشد، دیگر نیرویی برای تغییر نیست؛ صرفاً راهی برای ادامه دادن است. شاید همین ویژگی، مهمترین دلیل تأثیر عاطفی این مجموعه باشد. زیرا کتاب، خواننده را با حادثه شوکه نمیکند؛ بلکه او را با عادی شدن حادثه روبهرو میسازد و این همان تجربهای است که انسان امروز، بیرون از ادبیات نیز هر روز با آن زندگی میکند. اخبار خشونت، فروپاشی روابط، بحرانهای اقتصادی، مهاجرت، تنهایی و مرگ، آنچنان در زندگی روزمره تکرار شدهاند که ذهن، برای حفظ تعادل خود، ناگزیر آنها را عادی میکند. اما ادبیات، درست در همین نقطه آغاز میشود. کار ادبیات آن نیست که رنج را بزرگتر از آنچه هست نشان دهد؛ بلکه آن است که آنچه زندگی عادی کرده، دوباره مسئلهمند کند. این مجموعه نیز دقیقاً از همین مسیر حرکت میکند. نه با فریاد، نه با احساساتگرایی، بلکه با ثبت آرامِ زندگی انسانهایی که دیگر حتی فرصت شگفتزده شدن از رنج را ندارند و شاید بتوان گفت مهمترین دستاورد نویسنده نیز همین است؛ او نشان میدهد که گاه تراژدی، نه در خودِ رنج، بلکه در تکرار بیپایان آن نهفته است؛ تکراری که انسان را به جایی میرساند که دیگر حتی نمیتواند میان روزهای معمولی و روزهای فاجعه، تفاوتی احساس کند.
رنجی که دیگر روایتپذیر نیست.
اگر فرسودگی، وضعیت مسلط جهان این مجموعه باشد، نخستین قربانی آن زبان است.
در بیشتر آثار داستانی، زبان آخرین پناه انسان است. شخصیت، حتی اگر در زندگی شکست بخورد، هنوز میتواند تجربهی خود را در روایت بازسازی کند. ادبیات، از همین منظر، همواره کوشیده است میان تجربهی فردی و فهم جمعی پلی برقرار کند؛ زخمی که در تنهایی تحمل شده، هنگامی که به زبان درمیآید، قابلیت آن را پیدا میکند که در ذهن دیگری نیز تکرار شود. روایت، تنها انتقال اطلاعات نیست؛ انتقال امکانِ همدلی است. اما جهان این مجموعه، درست در همین نقطه، راه دیگری را انتخاب میکند. در این داستانها، مسئله آن نیست که شخصیتها کسی را برای شنیدن پیدا نمیکنند؛ مسئله آن است که خودِ زبان، دیگر توان حمل تجربه را ندارد. شخصیتها، بیش از آنکه در بیان احساساتشان ناتوان باشند، در فهم آنچه بر آنان گذشته درماندهاند. رنج، پیش از آنکه به کلمه تبدیل شود، در جایی میان زیستن و روایت کردن متوقف میشود.
همین ویژگی است که به سکوت، حضوری متفاوت در این کتاب میبخشد. سکوت، در اینجا، خلأ میان دو جمله نیست؛ نشانهی فاصلهای است که میان تجربه و زبان ایجاد شده است. شخصیتها بارها سخن میگویند، اما کمتر چیزی را واقعاً منتقل میکنند. گفتوگوها شکل میگیرند، اما ارتباط شکل نمیگیرد. کلمات ردوبدل میشوند، اما هیچکس از جهان درونی دیگری آگاهتر نمیشود.
در «گریه چسبناک درخت»، این وضعیت از همان شیوهی بازگشت خاطره قابل مشاهده است. شخصیت، گذشته را به یاد میآورد، اما خاطره به روایتی منسجم تبدیل نمیشود. هر بار که گذشته بازمیگردد، تنها زخمی را یادآوری میکند که هنوز نامی برای آن پیدا نشده است. خاطره، به جای آنکه تجربه را روشن کند، آن را مبهمتر میسازد. این کیفیت، در داستانهای دیگر نیز به شکلهای مختلف تکرار میشود. شخصیتها اغلب در موقعیتهایی قرار میگیرند که ظاهراً باید به گفتوگو بینجامد؛ اما گفتوگوها یا نیمهتمام میمانند، یا به سوءتفاهم ختم میشوند، یا تنها نشان میدهند که هر انسان، زندانی زبان و تجربهی شخصی خویش است. نویسنده، با اصرار بر این الگو، آرامآرام خواننده را به این نتیجه میرساند که مسئله، ضعف مهارتهای ارتباطی نیست؛ مسئله، بحرانِ خودِ امکانِ ارتباط است.
در این نقطه، اندیشهی پل ریکور افق تازهای برای خواندن کتاب میگشاید. ریکور معتقد است انسان از خلال روایت، هویت خویش را میسازد. روایت، تجربهی پراکنده را به نظمی معنادار تبدیل میکند و به انسان اجازه میدهد گذشتهی خود را بفهمد. اما اگر روایت از کار بیفتد، تنها زبان نیست که فرو میریزد؛ خودِ هویت نیز دچار تزلزل میشود. شخصیتهای این مجموعه، دقیقاً در چنین وضعیتی قرار دارند. آنان نهتنها برای دیگری، بلکه برای خود نیز روایتگرانی ناموفقاند. بسیاری از رفتارهایشان، نه حاصل تصمیمی روشن، بلکه واکنشی غریزی به زخمی است که هنوز نتوانستهاند آن را صورتبندی کنند. به همین دلیل، داستانها کمتر به پاسخ میرسند؛ زیرا شخصیتها هنوز حتی پرسش اصلی زندگی خود را بهدرستی نمیشناسند.
در اینجا، مفهوم «ناممکن بودن همدلی» نیز معنایی تازه پیدا میکند. ما معمولاً تصور میکنیم همدلی زمانی شکست میخورد که دیگری ما را نفهمد. اما این مجموعه، لایهای عمیقتر را آشکار میکند. شاید همدلی، پیش از آنکه در گوش دیگری شکست بخورد، در زبان خودِ ما شکست خورده باشد. شاید انسان، پیش از آنکه شنیده نشود، دیگر نداند دقیقاً چه چیزی را باید روایت کند.
این همان جایی است که اندیشهی امانوئل لویناس نیز با جهان کتاب تلاقی پیدا میکند. لویناس بر این باور است که دیگری هرگز به تمامی قابل فهم نیست؛ همواره بخشی از وجود او از دسترس فهم ما بیرون میماند. فاصله میان انسانها، نقص ارتباط نیست؛ حقیقت رابطه است. اما نویسندهی این مجموعه، گویی گامی فراتر میرود. در جهان او، شخصیتها حتی فرصت مواجهه با راز دیگری را نیز از دست دادهاند؛ زیرا پیش از رسیدن به دیگری، در پیچیدگی تجربهی خویش متوقف شدهاند. از همین روست که روابط انسانی در این کتاب، کمتر به رهایی میانجامند. خانواده، عشق، دوستی یا همسایگی، هیچکدام نیروی نجاتبخش پیدا نمیکنند. نه به این دلیل که ارزش خود را از دست دادهاند، بلکه چون زبان مشترکی که بتواند این روابط را زنده نگه دارد، آرامآرام فرسوده شده است.
در اینجا، نظریهی «طنین» هارتموت روزا معنایی دقیقتر پیدا میکند. روزا از جهانی سخن میگوید که انسان در آن، دیگر پاسخی از جهان دریافت نمیکند. اما شخصیتهای این مجموعه، حتی یک گام جلوتر رفتهاند؛ آنان نهتنها پاسخی دریافت نمیکنند، بلکه دیگر توان پاسخ دادن نیز ندارند. رابطه، پیش از آنکه آغاز شود، در سکوتی طولانی فرومیپاشد. شاید به همین دلیل است که نویسنده هیچگاه برای شخصیتهایش سخنرانی نمیکند. او نمیکوشد آنچه را شخصیت قادر به گفتنش نیست، به جای او بیان کند. این خویشتنداری، یکی از مهمترین فضیلتهای کتاب است. نویسنده به جای آنکه سکوت را با توضیح پر کند، به آن اعتماد میکند. و همین اعتماد، سکوت را به یکی از مهمترین عناصر روایی مجموعه تبدیل میکند. در پایان خواندن داستانها، آنچه بیش از هر چیز در ذهن باقی میماند، نه رخدادها، بلکه جملههایی است که هرگز گفته نشدند؛ گفتوگوهایی که هیچگاه کامل نشدند؛ احساساتی که هرگز نامی پیدا نکردند. شاید بتوان جهان این مجموعه را در یک جمله خلاصه کرد:
«اینجا انسانها بیش از آنکه از تنهایی رنج ببرند، از ناتوانی در ترجمهی رنج خود به زبانی مشترک رنج میکشند.»
و درست در همین نقطه است که کتاب، از یک مجموعهداستان اجتماعی فراتر میرود و به تأملی عمیق دربارهی وضعیت انسان معاصر تبدیل میشود. دیگر مسئله فقط رنج نیست؛ مسئله، خاموش شدن زبانی است که میتوانست رنج را به تجربهای مشترک بدل کند.
فرم نیز از همین رنج سخن میگوید.
اگر تا اینجا از جهان داستانها، شخصیتها و کیفیت رنج سخن گفتیم، اکنون باید پرسشی بنیادیتر را پیش بکشیم؛ آیا این تجربه تنها در مضمون حضور دارد یا خودِ شیوهی روایت نیز حامل همان معناست؟ به گمان من، یکی از مهمترین امتیازهای این مجموعه، دقیقاً در همین همنشینی فرم و محتوا نهفته است. نویسنده تنها از بحران ارتباط سخن نمیگوید؛ او اجازه میدهد ساختار روایت نیز همان بحران را تجربه کند. بسیاری از آثار داستانی، هرچند دربارهی فروپاشی انسان مینویسند، اما خودِ روایت همچنان مطمئن، منسجم و همهچیزدان باقی میماند؛ گویی متن، حقیقتی را میداند که شخصیتها از آن بیخبرند. در چنین آثاری، مضمون از آشوب سخن میگوید، اما فرم هنوز به نظمی استوار تعلق دارد. در این مجموعه، چنین فاصلهای وجود ندارد. روایت نیز به همان اندازه محتاط، شکسته و ناتمام است که جهان شخصیتها. نویسنده، آگاهانه از توضیح دادن فاصله میگیرد. بسیاری از گذشتهها تنها در اشارهای کوتاه ظاهر میشوند؛ بسیاری از روابط، بیآنکه تاریخ کاملشان روایت شود، پیش چشم خواننده قرار میگیرند؛ بسیاری از پایانها نیز نه گرهگشایی میکنند و نه خواننده را به قطعیتی آسوده میرسانند. این حذفها، نقص روایت نیستند. آنها بخشی از منطق روایتاند. نویسنده میداند تجربهای که شخصیت قادر به فهم کامل آن نیست، نمیتواند در متن نیز به شکلی کامل و بیابهام بازگو شود. از همین رو، هرجا امکان توضیح بیش از اندازه وجود دارد، روایت عقب میایستد. این عقبنشینی، انتخابی اخلاقی نیز هست.
ادبیات، هنگامی که همهچیز را توضیح میدهد، خواننده را از مشارکت در فهم متن محروم میکند. اما این مجموعه، به خواننده اعتماد دارد. او را شریک روایت میداند، نه صرفاً دریافتکنندهی آن. در نتیجه، بخش مهمی از معنا، نه در آنچه نوشته شده، بلکه در آن چیزی شکل میگیرد که عمداً ناگفته باقی مانده است.
ولفگانگ آیزر، نظریهپرداز برجستهی زیباییشناسی دریافت، معتقد بود متن ادبی در «فاصلههای خالی» خود زندگی میکند؛ همان جاهایی که خواننده ناچار است با تجربه و تخیل خویش آنها را کامل کند. ارزش اثر ادبی، تنها در اطلاعاتی که عرضه میکند نیست، بلکه در فضایی است که برای مشارکت خواننده باقی میگذارد. این مجموعه، نمونهی موفق چنین رویکردی است. نویسنده هیچگاه احساسات شخصیتها را به زبان نمیآورد تا خواننده را به سمت واکنشی از پیش تعیینشده هدایت کند. او به جای آنکه اندوه را نامگذاری کند، موقعیتی را خلق میکند که خواننده خود، اندوه را کشف کند. این اعتماد به خواننده، یکی از ارزشمندترین ویژگیهای کتاب است. از سوی دیگر، زبان اثر نیز در همین راستا حرکت میکند.
نثر کتاب، اقتصادی است. نه در دام شاعرانگی افراطی میافتد و نه به خشکی گزارش نزدیک میشود. جملهها، غالباً کوتاه، دقیق و فاقد هرگونه احساساتگرایی زائد هستند. نویسنده میداند هر توضیح اضافی، ممکن است بخشی از سکوت ضروری اثر را از میان ببرد. به همین دلیل، زبان او بیش از آنکه بخواهد تأثیر بگذارد، میخواهد حضور داشته باشد. شاید بتوان این ویژگی را «اخلاق سکوت» نامید. اخلاقی که بر اساس آن، نویسنده به جای تصاحب تجربهی شخصیتها، کنار آنان میایستد. او نمیگوید شخصیت دقیقاً چه احساسی دارد؛ زیرا باور دارد بخشی از تجربهی انسانی، اساساً قابل ترجمه نیست.
در اینجا، اندیشهی موریس بلانشو نیز به شکلی طبیعی به اثر نزدیک میشود. بلانشو معتقد بود ادبیات، آنچه را نمیتوان به تمامی گفت، در پیرامون سکوتش آشکار میکند. ادبیات، زبانِ قطعیت نیست؛ زبانِ نزدیک شدن به امری است که همواره اندکی از دسترس واژهها بیرون میماند. دقیقاً به همین دلیل است که سکوت در این مجموعه، خلأ معنا نیست. سکوت، شکل دیگری از معناست. هرچه پیشتر میرویم، بیش از آنکه به پاسخ برسیم، به لایههای تازهای از پرسش نزدیک میشویم. این ویژگی، ممکن است برای خوانندهای که انتظار پایانهای روشن و توضیحهای کامل دارد، نوعی ناتمامی به نظر برسد؛ اما در حقیقت، یکی از صادقانهترین انتخابهای نویسنده است. زیرا زندگی نیز اغلب چنین است. بسیاری از زخمهای ما هرگز توضیح کاملی پیدا نمیکنند؛ بسیاری از رابطهها بیآنکه به نتیجهای قطعی برسند پایان مییابند؛ و بسیاری از رنجها، حتی سالها بعد، هنوز نام دقیقی ندارند. ادبیات، اگر بخواهد به چنین تجربهای وفادار بماند، نمیتواند همهچیز را روشن کند. باید بخشی از تاریکی را حفظ کند.
در این مجموعه، فرم دقیقاً همین وظیفه را بر عهده گرفته است. روایت، نه ظرف انتقال معنا، بلکه بخشی از خود معناست. ساختار داستانها، حذفها، سکوتها، پایانهای گشوده و حتی ریتم آرام نثر، همگی در خدمت یک اندیشه قرار گرفتهاند؛ اندیشهای که میگوید انسان امروز، پیش از آنکه جهان را از دست بدهد، زبانِ سخن گفتن از جهان را از دست داده است. از همین رو، فرم این مجموعه صرفاً ابزار روایت نیست؛ خودِ روایت، به تجربهای از همان فرسودگی تبدیل میشود که شخصیتها در آن زندگی میکنند. و شاید بزرگترین موفقیت نویسنده نیز همین باشد؛ اینکه توانسته است میان آنچه داستانها میگویند و آنگونه که گفته میشوند، شکافی باقی نگذارد. مضمون و فرم، هر دو، یک حقیقت را روایت میکنند؛ حقیقت انسانی که هنوز رنج میکشد، اما دیگر مطمئن نیست زبان، توان حمل این رنج را داشته باشد.
ناممکن بودن همدلی؛ انسانهایی که از کنار یکدیگر عبور میکنند
اگر بخواهیم تمام رشتههای این مجموعه را در یک نقطه به هم برسانیم، آن نقطه بیشک «رابطه» است. نه رابطه به معنای عاشقانه یا خانوادگی آن، بلکه رابطه به مثابه امکانِ فهم دیگری. تمام شخصیتهای این کتاب، به شکلی با دیگری روبهرو میشوند؛ با همسر، فرزند، پدر، مادر، دوست، همسایه یا حتی غریبهای که تنها چند دقیقه وارد زندگیشان میشود. اما تقریباً هیچیک از این مواجههها به فهمی متقابل ختم نمیشود. آدمها کنار هم زندگی میکنند، با هم حرف میزنند، خاطره میسازند، از هم جدا میشوند، دوباره یکدیگر را میبینند، اما فاصلهای نامرئی میان آنان باقی میماند؛ فاصلهای که نه با عشق از میان میرود و نه با گذشت زمان.
در بسیاری از داستانها، سوءتفاهم از دل حادثه متولد نمیشود؛ پیش از حادثه وجود دارد. شخصیتها از همان ابتدا در جهانی زندگی میکنند که زبان، دیگر توان ساختن پلی میان آنان را ندارد. آنچه از بیرون گفتوگو به نظر میرسد، در واقع مجموعهای از تکگوییهای موازی است؛ هرکس سخن میگوید، اما کمتر کسی دیگری را میشنود. این وضعیت، یکی از مهمترین تفاوتهای این مجموعه با بسیاری از داستانهای اجتماعی معاصر است. در اغلب آن آثار، جامعه عامل اصلی فروپاشی رابطه معرفی میشود؛ فقر، تبعیض، خشونت یا بحرانهای اقتصادی، انسانها را از هم دور میکنند. اما در این کتاب، جامعه هرچند حضوری پررنگ دارد، علت نهایی نیست. نویسنده، لایهای عمیقتر را میکاود؛ جایی که حتی اگر همهی فشارهای بیرونی نیز برداشته شوند، باز هم شکافی در دل رابطه باقی خواهد ماند. به همین دلیل، خواندن این مجموعه صرفاً با عینک جامعهشناسی، بخشی از حقیقت آن را پنهان میکند. البته نمیتوان انکار کرد که جهان داستانها، جهان انسان معاصر است؛ انسانی که زیر فشارهای اقتصادی، فرسودگی شغلی، ناامنی عاطفی و فروپاشی تدریجی اعتماد اجتماعی زندگی میکند. اما نویسنده، این وضعیت را نه به عنوان موضوع نهایی، بلکه به عنوان زمینهای برای طرح پرسشی فلسفیتر به کار میگیرد: «آیا انسان اساساً میتواند دیگری را بفهمد؟»
در اینجا، اندیشهی امانوئل لویناس معنایی تعیینکننده پیدا میکند. لویناس باور داشت دیگری، همواره چیزی بیش از آن است که در فهم ما جای بگیرد. هر تلاش برای تصاحب کامل دیگری، در نهایت به حذف او میانجامد. رابطهی انسانی، زمانی اخلاقی است که این فاصله را بپذیریم. اما جهان این مجموعه، تصویری تلختر ارائه میدهد. شخصیتها حتی به مرحلهی پذیرش این فاصله نیز نمیرسند؛ زیرا اساساً امکانِ مواجههی عمیق با دیگری از آنان گرفته شده است. آنان پیش از آنکه راز دیگری را کشف کنند، در سکوت خود گرفتار شدهاند. از همین منظر، تنهایی شخصیتها نیز معنای تازهای پیدا میکند. تنهایی آنان، محصول نبودن آدمها نیست. برعکس. آدمها حضور دارند. خانهها پر از صداست. خیابانها شلوغاند. خانوادهها هنوز دور یک سفره مینشینند. اما هیچیک از این حضورها، الزاماً به ارتباط منجر نمیشود.
نویسنده، با ظرافت، این پارادوکس را بارها در داستانها تکرار میکند؛ انسانها بیش از هر زمان دیگری در کنار یکدیگر زندگی میکنند، اما کمتر از هر زمان دیگری یکدیگر را تجربه میکنند. در این میان، یکی از مهمترین موتیفهای کتاب، «نگاه» است. نگاههایی که از کنار هم عبور میکنند. نگاههایی که چیزی را پنهان میکنند. نگاههایی که جای گفتوگو را گرفتهاند. در بسیاری از لحظهها، نویسنده بیش از آنکه شخصیتهایش را وادار به سخن گفتن کند، آنان را وادار به دیدن میکند. اما همین نگاه نیز به شناخت نمیانجامد. چشمها یکدیگر را میبینند، اما جهان درونی انسانها همچنان پوشیده باقی میماند.
همین مسئله دربارهی «خانه» نیز صادق است. خانه در این مجموعه، بیش از آنکه محل امنیت باشد، ظرف انباشت سکوت است. دیوارها، خاطرهها را حفظ میکنند، اما قادر نیستند گفتوگویی را که سالها پیش متوقف شده، دوباره آغاز کنند. خانه، در بسیاری از داستانها، نه پناهگاه، بلکه حافظهی خاموش رنج است. از این منظر، شخصیتها بیش از آنکه در جستوجوی دیگری باشند، در جستوجوی امکانی برای خروج از زندان تجربهی شخصی خویشاند؛ امکانی که اغلب هرگز پیدا نمیشود. شاید به همین دلیل است که نویسنده، هیچ قهرمانی خلق نمیکند. هیچ شخصیتی وجود ندارد که بتواند بر این وضعیت غلبه کند یا راهحلی برای آن بیابد. این انتخاب، نه از سر بدبینی، بلکه از سر صداقت است. زیرا کتاب نمیخواهد نسخهای برای نجات انسان معاصر ارائه دهد؛ میخواهد شرایط او را، آنگونه که هست، به ما نشان دهد. و اینجاست که یکی از مهمترین ارزشهای اثر آشکار میشود. نویسنده، هرگز شخصیتهایش را قضاوت نمیکند. نه آنان را مقصر فروپاشی روابط میداند و نه قربانیانی مطلق معرفی میکند. او تنها شاهد است. شاهد انسانهایی که هر یک، به شیوهی خود، میکوشند از مرزهای تنهایی عبور کنند، اما اغلب پیش از رسیدن به دیگری، در سکوت خویش متوقف میشوند. شاید از همین روست که پس از پایان کتاب، آنچه بیش از هر چیز در ذهن باقی میماند، سرنوشت شخصیتها نیست؛ بلکه پرسشی است که آنان برای ما باقی میگذارند: «اگر زبان دیگر نتواند رنج را میان انسانها جابهجا کند، آیا هنوز چیزی به نام «همدلی» ممکن خواهد بود؟»
ادبیات؛ آخرین مقاومت زبان.
تا اینجا روشن شد که این مجموعهداستان را نمیتوان صرفاً مجموعهای از روایتهای اجتماعی دانست. نویسنده، هرچند از دل واقعیتهای روزمرهی جامعه مینویسد، اما مقصد او توصیف جامعه نیست؛ او از جامعه عبور میکند تا به پرسشی برسد که هم ادبی است، هم فلسفی و هم عمیقاً انسانی: «هنگامی که انسان دیگر نتواند تجربهی خویش را روایت کند، ادبیات چه وظیفهای بر عهده دارد؟»
این پرسش، در پایان کتاب، اهمیتی دوچندان پیدا میکند. زیرا خواننده بهتدریج درمییابد که آنچه در داستانها با آن روبهرو بوده، صرفاً شخصیتهایی زخمی یا روابطی فروپاشیده نبوده است؛ بلکه شاهد فرسایش تدریجی خودِ زبان نیز بوده است. زبانی که دیگر نه قادر است گذشته را به تمامی بازسازی کند، نه اکنون را روشن سازد و نه آیندهای را وعده دهد. در چنین وضعیتی، ممکن است این پرسش پیش بیاید که آیا ادبیات نیز شکست خورده است؟
پاسخ این کتاب، به گمان من، منفی است. زیرا درست در همان لحظهای که شخصیتها از بیان تجربهی خویش بازمیمانند، خودِ اثر ادبی آغاز به سخن گفتن میکند. این شاید مهمترین پارادوکس مجموعه باشد. شخصیتها نمیتوانند رنج خود را روایت کنند؛ اما کتاب، همین ناتوانی را روایت میکند. ادبیات، آنچه را شخصیت قادر به گفتنش نیست، به جای او بیان نمیکند؛ بلکه شکست زبان را به تجربهای مشترک تبدیل میکند. خواننده، نه از طریق اطلاعاتی که دربارهی شخصیتها به دست میآورد، بلکه از خلال سکوتها، حذفها، مکثها و پایانهای گشوده، همان ناتوانی را تجربه میکند که شخصیتها با آن زندگی میکنند. از این منظر، فرم کتاب به نوعی اخلاق نیز تبدیل میشود. اخلاقی که از تصاحب تجربهی دیگری پرهیز میکند. نویسنده هرگز ادعا نمیکند حقیقت کامل شخصیتهایش را میداند. او از موضع دانای کل سخن نمیگوید؛ بلکه کنار شخصیتها میایستد و محدودیت زبان را با آنان شریک میشود. همین فروتنی روایی است که اثر را از بسیاری از داستانهایی که میکوشند برای همهچیز توضیحی قطعی بیابند، متمایز میکند.
در اینجا، بار دیگر میتوان به موریس بلانشو بازگشت. بلانشو معتقد بود ادبیات، آنجا آغاز میشود که زبان دیگر قادر نیست جهان را به تملک خود درآورد. ادبیات، هنر پاسخ دادن نیست؛ هنر حفظ کردن پرسش است. ارزش آن، در گشودن افقهای تازه برای اندیشیدن است، نه در بستن پروندهی معنا. این مجموعه نیز دقیقاً از همین جنس است. پس از پایان داستانها، خواننده پاسخ روشنی برای رنج شخصیتها پیدا نمیکند. حتی بسیاری از روایتها، عامدانه ناتمام به نظر میرسند. اما این ناتمامی، ضعف روایت نیست؛ بخشی از صداقت آن است. زیرا جهانی که نویسنده ترسیم میکند، جهانی نیست که بتوان با یک پایانبندی، آن را ترمیم کرد. اگر این کتاب را تنها به دلیل پرداختن به آسیبهای اجتماعی بخوانیم، احتمالاً پس از مدتی بسیاری از جزئیات آن را فراموش خواهیم کرد؛ همانگونه که هر روز دهها خبر و روایت از رنج انسانها را میشنویم و از کنارشان عبور میکنیم. اما آنچه این مجموعه را ماندگار میکند، نه موضوع داستانها، بلکه کیفیت مواجههی آن با رنج است.
نویسنده، رنج را به نمایش نمیگذارد؛ آن را مصرف نمیکند؛ از آن برای برانگیختن احساسات ارزان بهره نمیگیرد. او اجازه میدهد رنج، با همان سکوت، ابهام و سنگینی ذاتی خود در متن باقی بماند. در روزگاری که روایتها بیش از هر زمان دیگری به سمت سرعت، هیجان و قطعیت حرکت میکنند، این انتخاب، جسورانه است. شاید بتوان گفت بزرگترین فضیلت کتاب نیز همین است؛ مقاومت در برابر وسوسهی ساده کردن انسان. هیچیک از شخصیتها به تیپ اجتماعی فروکاسته نمیشوند. هیچکس تنها قربانی یا تنها مقصر نیست. همه، به اندازهی زندگی واقعی، پیچیده، متناقض و ناتماماند. نویسنده به جای آنکه دربارهی آنان داوری کند، امکان دیدنشان را برای ما فراهم میکند. از همین رو، این مجموعه را باید بیش از آنکه کتابی دربارهی رنج بدانیم، کتابی دربارهی شأن تجربهی انسانی دانست. شأنی که حتی وقتی زبان از حمل آن ناتوان میشود، همچنان ارزش شنیده شدن دارد. و شاید همینجا بتوان به نقطهی آغاز این مقاله بازگشت.
آدورنو میگفت: رنج، نیازمند آن است که به زبان درآید.
اما این مجموعه، گامی فراتر میرود و پرسشی دشوارتر مطرح میکند: «اگر رنج از توان زبان فراتر رفته باشد، ادبیات چه میتواند بکند؟»
پاسخ نویسنده، نه در قالب نظریه، بلکه در خودِ اثر نهفته است. ادبیات، شاید نتواند رنج را درمان کند. شاید نتواند انسانها را دوباره به یکدیگر نزدیک کند. شاید حتی نتواند شکافی را که میان تجربه و زبان افتاده است، به تمامی پر کند. اما هنوز یک توانایی بنیادین دارد؛ میتواند مانع فراموشی شود. میتواند شهادت دهد که این رنج وجود داشته است. میتواند سکوت را به حافظه تبدیل کند. و همین، شاید آخرین شکل مقاومت انسان در برابر جهانی باشد که هر روز بیش از پیش، تجربهها را به فراموشی میسپارد.
شاید کار ادبیات درمان رنج نباشد؛ اما اگر هنوز بتواند رنج را، هرچند ناقص، به زبان بیاورد، آخرین امکان مقاومت در برابر فراموشی است.
در پایان، باید بار دیگر به همان پرسشی بازگردیم که از نخستین سطرهای این مقاله، مسیر خواندن کتاب را تعیین میکرد: «این مجموعهداستان، در نهایت دربارهی چیست؟»
آیا با کتابی دربارهی فقر، تنهایی، شکست روابط، فرسودگی روانی و بحرانهای اجتماعی روبهرو هستیم؟ بیتردید، همهی این عناصر در متن حضور دارند. نویسنده جهان پیرامون خود را با دقتی قابل توجه مشاهده کرده و توانسته است بخشی از تجربهی زیستهی انسان ایرانی امروز را به ادبیات منتقل کند. اما اگر خواندن این کتاب را در همین سطح متوقف کنیم، مهمترین دستاورد آن را از دست خواهیم داد. آنچه این مجموعه را از بسیاری از آثار مشابه متمایز میکند، نه انتخاب سوژهها، بلکه زاویهی نگاه آن به انسان است. در این جهان، رنج دیگر رخدادی استثنایی نیست؛ به بافت زندگی تبدیل شده است. شخصیتها از خلال حادثه دگرگون نمیشوند، زیرا پیش از آغاز داستان نیز در دل فرسایشی طولانی زندگی کردهاند. آنان بیش از آنکه در جستوجوی راهی برای نجات باشند، میکوشند بقای خود را در جهانی حفظ کنند که آرامآرام امکان گفتوگو، اعتماد و فهم متقابل را از آنان گرفته است. از همین منظر، سکوت نیز در این کتاب معنایی تازه پیدا میکند. سکوت، نشانهی فقدان کلمات نیست؛ نشانهی فاصلهای است که میان تجربه و زبان افتاده است. شخصیتها حرف میزنند، اما سخنشان به دیگری نمیرسد؛ گذشته را به یاد میآورند، اما خاطره به روایت تبدیل نمیشود؛ کنار یکدیگر زندگی میکنند، اما هیچگاه به جهان درونی هم راه پیدا نمیکنند. به همین دلیل است که مفهوم «ناممکن بودن همدلی»، بیش از هر عبارت دیگری میتواند افق خواندن این مجموعه را روشن کند. نه به این معنا که انسانها دیگر توان دوست داشتن یا دلسوزی ندارند، بلکه به این معنا که رنج، آنچنان پیچیده، فرسوده و درونی شده است که دیگر بهآسانی قابل انتقال نیست. انسان معاصر، پیش از آنکه شنیده نشود، در بیان تجربهی خویش شکست میخورد. شاید همین ویژگی است که سبب میشود شخصیتهای کتاب، برخلاف بسیاری از شخصیتهای ادبیات رئالیستی، کمتر به قهرمان یا ضدقهرمان تبدیل شوند. نویسنده آنان را نه برای قضاوت، بلکه برای فهمیدن پیش چشم ما قرار میدهد. او نه به دنبال صدور حکم است و نه در پی ارائهی راهحل. وظیفهی خود را در جای دیگری تعریف میکند؛ در دقیق دیدن، صبور ماندن و ثبت کردن آن لحظهی شکنندهای که انسان، میان خواستنِ سخن گفتن و ناتوانی از سخن گفتن، معلق مانده است.
در اینجاست که فرم و محتوای اثر به کاملترین شکل ممکن بر یکدیگر منطبق میشوند. حذفها، سکوتها، پایانهای گشوده، اقتصاد زبان و پرهیز از احساساتگرایی، صرفاً شگردهای روایی نیستند؛ آنها ادامهی همان اندیشهای هستند که کتاب از آغاز تا پایان دنبال میکند. جهان این مجموعه را نمیتوان با زبانی پرطمطراق و توضیحاتی فراوان روایت کرد؛ زیرا خودِ موضوع کتاب، فرسودگی زبان است. از این منظر، نویسنده دست به انتخابی جسورانه زده است. او به جای آنکه رنج را برای تأثیرگذاری بیشتر بزرگنمایی کند، آن را در همان اندازهای که در زندگی جاری است، ثبت میکند. همین خویشتنداری، به اثر شأنی ادبی میبخشد و اجازه نمیدهد روایت، به گزارشی صرف از آسیبهای اجتماعی فروکاسته شود.
شاید بتوان گفت ارزش اصلی این مجموعه نیز دقیقاً در همین نقطه نهفته است؛ کتاب، بیش از آنکه بخواهد جهان را توضیح دهد، ما را وادار میکند دوباره به جهان نگاه کنیم. پس از بستن آخرین صفحه، آنچه در ذهن باقی میماند، نه صرفاً سرنوشت شخصیتها، بلکه پرسشی است که آنان برای ما به جا میگذارند: آیا هنوز میتوان دیگری را فهمید؟ آیا هنوز زبان، توان حمل تجربهی انسانی را دارد؟ و اگر پاسخ این پرسشها هر روز دشوارتر میشود، ادبیات چه جایگاهی در این میان خواهد داشت؟ پاسخ این مجموعه، پاسخی صریح نیست؛ و شاید همین، مهمترین فضیلت آن باشد.
ادبیات، قرار نیست جای زندگی را بگیرد یا رنج را از میان بردارد. وظیفهی آن، بازگرداندن حساسیت ما نسبت به تجربههایی است که در هیاهوی زندگی روزمره عادی شدهاند. ادبیات، آنچه را جامعه به امر روزمره تبدیل کرده است، دوباره به مسئله بدل میکند. این مجموعه نیز دقیقاً چنین میکند؛ نه با فریاد، بلکه با سکوت؛ نه با قضاوت، بلکه با مشاهده؛ نه با پاسخ، بلکه با پرسش. و شاید همین، ارزشمندترین دستاورد آن باشد. زیرا اگر امروز هنوز کتابی بتواند ما را وادار کند لحظهای درنگ کنیم، به رنج دیگری بیندیشیم، به محدودیت زبان خود آگاه شویم و از خود بپرسیم که چرا فهمیدن انسان دیگر تا این اندازه دشوار شده است، آن کتاب توانسته است مهمترین وظیفهی ادبیات را انجام دهد.
شاید کار ادبیات درمان رنج نباشد؛ اما اگر هنوز بتواند رنج را، هرچند ناقص، به زبان بیاورد، آخرین امکان مقاومت در برابر فراموشی است.
7 مرداد 1405

🗣 نظرات (0)