گاهی دو رمان، با وجود تفاوت‌های آشکار در فضا، روایت و بستر تاریخی، در ژرف‌ترین لایه‌های خود درباره یک مسئله مشترک سخن می‌گویند. در نگاه نخست، «آزادم خودم را نابود کنم» اثر کیم یونگ‌ها و «غنچه‌ها را بچین، بچه‌ها را به گلوله ببند» اثر کنزابورو اوئه شباهت چندانی به یکدیگر ندارند. یکی در فضای شهری و مدرن کره جنوبی شکل گرفته و دیگری در ژاپن جنگ‌زده دهه ۱۹۴۰. یکی سرشار از اضطراب‌های اگزیستانسیالیستی و بحران هویت است و دیگری در بستری تاریخی و سیاسی به روایت فروپاشی پیوندهای انسانی می‌پردازد. اما در سطحی عمیق‌تر، هر دو اثر را می‌توان دو پاسخ متفاوت به یک پرسش بنیادین دانست:

انسان برای ادامه زیستن به چه چیزهایی نیاز دارد؟

پاسخ‌های متعارف معمولاً به نیازهای مادی محدود می‌شوند؛ غذا، امنیت، سرپناه و بقا. اما ادبیات بزرگ بارها نشان داده است که انسان تنها با این عناصر زنده نمی‌ماند. او برای زیستن به بنیان‌هایی نامرئی نیز نیاز دارد؛ بنیان‌هایی که اگر فرو بریزند، حتی در صورت بقای جسم، چیزی از زندگی انسانی باقی نمی‌ماند. به نظر می‌رسد کیم یونگ‌ها و کنزابورو اوئه هر کدام یکی از این ستون‌های نامرئی را موضوع اثر خود قرار داده‌اند: نخستی درباره فروپاشی معنا می‌نویسد و دومی درباره فروپاشی اعتماد.

در «آزادم خودم را نابود کنم»، بحران از درون آغاز می‌شود. شخصیت‌ها در جهانی زندگی می‌کنند که ظاهراً چیزی کم ندارد. آنان در دل جامعه‌ای مدرن، شهری و نسبتاً باثبات زیست می‌کنند، اما در عین حال گرفتار خلائی بنیادین‌اند. مسئله اصلی آنان فقر، جنگ یا سرکوب نیست؛ بلکه ناتوانی در یافتن معنایی برای ادامه زندگی است. در این جهان، مرگ نه پیامد یک فاجعه بیرونی، بلکه واکنشی به تهی‌شدگی درونی است.

اینجاست که رمان کیم یونگ‌ها به سنت اگزیستانسیالیسم نزدیک می‌شود. آلبر کامو در آغاز «افسانه سیزیف» می‌نویسد که تنها یک مسئله فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن خودکشی است. پرسش اصلی کامو این نیست که جهان چگونه کار می‌کند، بلکه این است که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه. شخصیت‌های کیم یونگ‌ها نیز دقیقاً با همین پرسش روبه‌رو هستند. آنان نه به دنبال حقیقت‌اند و نه به دنبال خوشبختی؛ بلکه در جست‌وجوی دلیلی برای ادامه دادن‌اند.

از این منظر، رمان را می‌توان بازتابی معاصر از همان بحران معنایی دانست که ادبیات و فلسفه قرن بیستم بارها به آن پرداخته‌اند. اگر شخصیت‌های داستایفسکی از فروپاشی بنیان‌های اخلاقی هراس داشتند و اگر قهرمانان کامو با سکوت جهان مواجه بودند، شخصیت‌های کیم یونگ‌ها نیز در جهانی سرگردان‌اند که دیگر پاسخی برای پرسش‌های وجودی آنان ندارد. آنان قربانی خشونت بیرونی نیستند؛ قربانی خلأ درونی‌اند.

اما کنزابورو اوئه مسئله را از نقطه‌ای کاملاً متفاوت آغاز می‌کند. کودکان «غنچه‌ها را بچین، بچه‌ها را به گلوله ببند» هنوز میل به زندگی دارند. آنان هنوز امید دارند، بازی می‌کنند، دوستی می‌کنند و برای بقا می‌جنگند. بحران آنان فقدان معنا نیست. بحران از جایی آغاز می‌شود که درمی‌یابند جامعه‌ای که باید از آنان محافظت کند، آماده است آنان را رها کند.

اگر رمان کیم یونگ‌ها درباره این پرسش است که «چرا باید زندگی کنم؟»، رمان اوئه درباره این پرسش است که «چرا باید به دیگران اعتماد کنم؟»

در اینجا دیگر وارد قلمرو فلسفه اگزیستانسیالیستی نمی‌شویم، بلکه به حوزه فلسفه اخلاق و سیاست قدم می‌گذاریم. یکی از نزدیک‌ترین متفکران به جهان اوئه، هانا آرنت است. آرنت پس از مطالعه فجایع قرن بیستم به این نتیجه رسید که شر همیشه حاصل حضور هیولاها نیست. گاهی انسان‌های کاملاً معمولی، تحت شرایط خاص، دست به اعمالی می‌زنند که پیامدهای فاجعه‌باری دارد. او این وضعیت را «ابتذال شر» نامید.

در رمان اوئه نیز روستاییان هیولا نیستند. آنان انسان‌هایی عادی‌اند که در مواجهه با ترس و خطر، کودکان را قربانی می‌کنند. همین عادی بودن، رفتار آنان را هولناک‌تر می‌کند. اوئه نشان می‌دهد که فاجعه زمانی آغاز نمی‌شود که انسان‌ها کشته می‌شوند؛ فاجعه از لحظه‌ای آغاز می‌شود که برخی انسان‌ها دیگر ارزش نجات یافتن تلقی نمی‌شوند.

در اینجا می‌توان به اندیشه امانوئل لویناس نیز نزدیک شد. لویناس معتقد بود اخلاق از مواجهه با «چهره دیگری» آغاز می‌شود. تا زمانی که دیگری را به عنوان یک انسان ببینیم، نمی‌توانیم به‌سادگی از رنج او عبور کنیم. اما زمانی که او را به یک برچسب، یک تهدید یا یک مسئله تقلیل دهیم، راه برای خشونت گشوده می‌شود. کودکان اوئه دقیقاً قربانی چنین فرآیندی هستند. آنان پیش از آنکه رها شوند، از نظر اخلاقی از دایره انسانیت کنار گذاشته شده‌اند.

اما شاید جذاب‌ترین نقطه مقایسه این دو رمان در مفهوم طردشدگی باشد.

فرانتس کافکا در بسیاری از آثار خود جهانی را تصویر می‌کند که در آن انسان احساس می‌کند به جایی تعلق ندارد. شخصیت‌های او نه کاملاً مجرم‌اند و نه کاملاً بی‌گناه؛ نه پذیرفته می‌شوند و نه به طور کامل طرد. آنان در وضعیت تعلیق دائمی زندگی می‌کنند. به نظر می‌رسد هر دو رمان مورد بحث ما نیز از دل همین تجربه کافکایی سر برمی‌آورند.

در «آزادم خودم را نابود کنم»، شخصیت‌ها دچار طردشدگی وجودی‌اند. آنان دیگر جای خود را در جهان پیدا نمی‌کنند. در «غنچه‌ها را بچین، بچه‌ها را به گلوله ببند»، طردشدگی شکلی اجتماعی پیدا می‌کند. کودکان از سوی جامعه کنار گذاشته می‌شوند. اما در هر دو حالت، مسئله اصلی یکسان است: از دست رفتن احساس تعلق.

همین نکته ما را به یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های اوئه و ویلیام گلدینگ می‌رساند. در «سالار مگس‌ها»، گلدینگ نیز گروهی کودک را از جهان بزرگسالان جدا می‌کند. اما نتیجه آزمایش او کاملاً متفاوت است. در جهان گلدینگ، کودکان به سرعت به خشونت و بربریت سقوط می‌کنند؛ گویی شر در ذات انسان نهفته است و تنها حضور تمدن آن را مهار می‌کند.

اما اوئه دیدگاهی پیچیده‌تر و شاید انسانی‌تر دارد. کودکان او نیز بی‌نقص نیستند، اما جامعه کوچک آنان به خودی خود فرو نمی‌پاشد. آنچه این جهان شکننده را نابود می‌کند، نیروهای بیرونی‌اند. اگر گلدینگ نسبت به طبیعت انسان بدبین است، اوئه بیش از هر چیز نسبت به سازوکارهای طرد، ترس جمعی و ساختارهای قدرت بدگمان است.

و در اینجاست که دو رمان بار دیگر به یکدیگر نزدیک می‌شوند.

در ظاهر، یکی درباره فرد است و دیگری درباره جامعه. اما در واقع هر دو درباره شکلی از فقدان سخن می‌گویند. کیم یونگ‌ها جهانی را تصویر می‌کند که در آن معنا فرو ریخته است. اوئه جهانی را نشان می‌دهد که در آن اعتماد فروپاشیده است. و شاید این دو در نهایت دو چهره از یک بحران واحد باشند.

زیرا انسان تنها زمانی می‌تواند به زندگی معنا ببخشد که به جهان پیرامون خود اعتماد داشته باشد، و تنها زمانی می‌تواند به دیگران اعتماد کند که زندگی را واجد معنایی فراتر از بقا بداند. معنا و اعتماد، برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر می‌رسد، دو مفهوم مستقل نیستند؛ دو ستون به‌هم‌پیوسته تجربه انسانی‌اند که فروپاشی هر یک، دیگری را نیز متزلزل می‌کند.

شاید به همین دلیل است که خواندن این دو رمان در کنار یکدیگر تجربه‌ای منحصربه‌فرد خلق می‌کند. یکی ما را با خطر تهی شدن زندگی از معنا مواجه می‌کند و دیگری با خطر تهی شدن جامعه از مسئولیت اخلاقی. یکی نشان می‌دهد چگونه انسان از درون فرومی‌پاشد و دیگری نشان می‌دهد چگونه جهان بیرون می‌تواند انسان را رها کند.

در نهایت، این دو اثر را می‌توان نه دو رمان مستقل، بلکه دو فصل از یک روایت بزرگ‌تر درباره وضعیت انسان معاصر دانست؛ انسانی که بیش از هر زمان دیگری با دو پرسش بنیادین روبه‌روست: آیا زندگی هنوز معنا دارد؟ و آیا هنوز می‌توان به دیگری اعتماد کرد؟

شاید بزرگ‌ترین دستاورد این دو رمان آن باشد که پاسخ روشنی به این پرسش‌ها نمی‌دهند. آنان صرفاً ما را وادار می‌کنند بار دیگر درباره چیزهایی بیندیشیم که زندگی انسانی بر آنها بنا شده است؛ چیزهایی که تا زمانی که حضور دارند بدیهی به نظر می‌رسند، اما فقدانشان می‌تواند تمام جهان ما را فرو بریزد.

نام این دو چیز، شاید بیش از هر واژه دیگری، «معنا» و «اعتماد» باشد. 

16 خرداد 1405