بعضی کتابها را میخوانیم تا چیزی دربارهی جهان یاد بگیریم. بعضی دیگر را میخوانیم تا خودمان را بهتر بفهمیم. اما کتابهایی هم هستند که پس از پایانشان، نه جهان روشنتر شده و نه خودمان. برعکس، چیزی از اطمینانی که پیشتر داشتیم از دست رفته است. یخبندان از همین جنس است.
هنگامی که کتاب را به پایان رساندم، بیش از آنکه به اشتراوخ فکر کنم، به خود «فهمیدن» فکر میکردم. به این باور خاموش و تقریباً بدیهی که بیشتر ما با آن زندگی میکنیم: اینکه جهان، با همهی پیچیدگیها و تناقضهایش، در نهایت قابل فهم است. ممکن است همهچیز را ندانیم، اما دستکم میتوانیم به سوی دانستن حرکت کنیم. میتوانیم مشاهده کنیم، تفسیر کنیم، معنا بسازیم و به تصویری هرچند ناقص از واقعیت برسیم.
اشتراوخ گویی تمام موجودیت خود را صرف جنگیدن با همین فرض کرده است.
در نگاه نخست، او فقط مردی منزوی، خشمگین و فروپاشیده به نظر میرسد؛ نقاشی که در روستایی دورافتاده زندگی میکند و تقریباً نسبت به همهچیز موضعی خصمانه دارد. انسانها را تحقیر میکند، جامعه را فاسد میداند، هنر را بیاعتبار میشمارد و حتی نسبت به خودش نیز رحم و شفقتی نشان نمیدهد. اما هرچه بیشتر به سخنان او گوش میدهیم، روشنتر میشود که خشم او متوجه این یا آن پدیده نیست. دشمن واقعی او چیزی بنیادیتر است.
اشتراوخ به جهان بیاعتماد نیست؛ او به امکان فهم جهان بیاعتماد است. این تفاوتی ظریف اما سرنوشتساز است.
انسان بدبین هنوز باور دارد که جهان را میشناسد و سپس آن را محکوم میکند. اشتراوخ حتی به شناخت خود نیز اعتماد ندارد. او هر اندیشهای را که شکل میگیرد، هر معنایی را که سر برمیآورد و هر توضیحی را که اندکی آرامش به همراه دارد، با وسواسی ویرانگر از میان برمیدارد. گویی در نظر او، حقیقت نه چیزی کشفکردنی، بلکه توهمی است که انسان برای تحمل زندگی ساخته است.
به همین دلیل، سخنانش اغلب به نتیجه نمیرسند. جملهای را آغاز میکند، آن را میپروراند و ناگهان زیر پایش را خالی میکند. گاه به نظر میرسد چیزی را اثبات کرده است، اما چند سطر بعد همان چیز را انکار میکند. این تناقضها ناشی از آشفتگی صرف نیستند؛ آنها بخشی از منطق درونی شخصیتاند. اشتراوخ نمیخواهد به هیچ یقین پناه ببرد، زیرا یقین را همخانوادهی فریب میداند.
شاید به همین دلیل است که خواندن یخبندان گاهی تجربهای فرساینده و حتی گیجکننده میشود. این فرسودگی صرفاً از تاریکی فضای رمان ناشی نمیشود. مسئله این است که خواننده نیز آرامآرام همان زمینی را از دست میدهد که روی آن ایستاده است. ما عادت داریم در هر روایت، نقطهای برای اتکا پیدا کنیم؛ شخصیتی که بتوان به او اعتماد کرد، روایتی که بتوان به آن تکیه داد یا معنایی که بتوان در نهایت به آن رسید. برنهارت یکییکی این تکیهگاهها را از ما میگیرد.
در این میان، حضور راوی اهمیت ویژهای پیدا میکند.
دانشجوی پزشکیای که برای مشاهدهی اشتراوخ به روستا فرستاده شده، در آغاز نماد نوعی اعتماد به شناخت است. او مشاهده میکند، ثبت میکند و میکوشد از طریق نظم و دقت علمی به فهمی از وضعیت اشتراوخ برسد. او نمایندهی جهانی است که هنوز باور دارد هر پدیدهای علتی دارد و هر آشفتگیای را میتوان توصیف کرد.
اما هرچه رمان پیش میرود، اتفاقی نگرانکننده رخ میدهد. مرز میان مشاهدهگر و مشاهدهشونده شروع به فروریختن میکند. بارها هنگام خواندن احساس میکنیم که صدای راوی و صدای اشتراوخ در هم میآمیزند. در ابتدا این امر شاید صرفاً انتخابی روایی به نظر برسد، اما به تدریج معنای عمیقتری پیدا میکند. گویی برنهارت میخواهد نشان دهد که بحران شناخت فقط موضوع سخنان اشتراوخ نیست؛ این بحران قابلیت سرایت دارد. ذهنی که دیگر به هیچ چیز اعتماد ندارد، میتواند اعتماد دیگران را نیز فرسوده کند. از این منظر، یخبندان نه داستان یک مرد، بلکه داستان تأثیر یک ذهن بر ذهنی دیگر است.
اما شاید مهمترین پرسش این باشد که آیا اشتراوخ واقعاً یک نیهیلیست است؟ پاسخ من منفی است. دستکم نه اگر نیهیلیسم را به معنای فقدان کامل امید یا بیاعتنایی مطلق به جهان بدانیم. اشتراوخ بیش از حد خشمگین است که بتوان او را بیاعتنا دانست.
او جهان را رها نکرده است؛ هنوز با آن درگیر است. هنوز دربارهی آن سخن میگوید، آن را محکوم میکند و از آن رنج میبرد. این حجم از درگیری عاطفی نشانهی آن است که چیزی در اعماق وجودش هنوز خاموش نشده است.
شاید خشم محصول فقدان امید به نظر برسد اما بیشتر نتیجهی شکستهای مکرر امید است.

این یکی از جنبههایی است که هنگام خواندن رمان بیش از هر چیز توجهم را جلب کرد. در پس انکارهای بیپایان اشتراوخ ، میتوان ردپای انسانی را دید که بارها خواسته است به جهان اعتماد کند و هر بار ناکام مانده است. او به نظر نمیرسد کسی باشد که هرگز امیدی نداشته؛ بیشتر شبیه کسی است که دیگر توان امید بستن ندارد.
همین امر است که شخصیت او را تراژیک میکند. زیرا تراژدی از نبودن امید زاده نمیشود؛ از نابود شدن آن زاده میشود. از این منظر، اشتراوخ نه پیامبر تاریکی، بلکه بازماندهی شکستهای پیدرپی است.
او جهان را محکوم میکند، اما خودش را نیز از این محکومیت مستثنا نمیداند. در سخنانش مرزی روشن میان فساد جهان و فروپاشی خویشتن وجود ندارد. حملههایش به جهان اغلب شبیه اعترافاند و اعترافهایش به خود، شبیه حمله به جهان. گویی او و جهان برای یکدیگر آینهاند؛ هرچه در یکی میبیند، در دیگری نیز بازمییابد.
به همین دلیل، فضای رمان نیز صرفاً پسزمینهی رخدادها نیست. برف، مه، سکوت و سرمای فراگیر، چیزی بیش از عناصر جغرافیاییاند. آنها تجسم بیرونی همان وضعیتی هستند که در ذهن اشتراوخ جریان دارد. سرما در این رمان فقط سرما نیست؛ انجماد تدریجی معناست.
اما شاید رادیکالترین جنبهی یخبندان در خود شکل رمان نهفته باشد. هرچه بیشتر به کتاب فکر میکنم، کمتر مطمئن میشوم که برنهارت صرفاً دربارهی بحران شناخت نوشته باشد. به نظر میرسد او خود رمان را به اجرای این بحران تبدیل کرده است.
تکرارهای فرساینده، محو شدن مرز صداها، ناتوانی در رسیدن به نتیجهای قطعی و احساسی که مدام زیر پای خواننده را خالی میکند، فقط موضوع اثر نیستند؛ آنها فرم اثرند.
برنهارت دربارهی بیاعتمادی نمینویسد؛ او بیاعتمادی را بازآفرینی میکند.
به همین دلیل، یخبندان را نمیتوان صرفاً خواند. باید مدتی در آن زندگی کرد، همانطور که راوی ناچار میشود مدتی در جهان اشتراوخ زندگی کند. و شاید به همین دلیل است که پس از پایان کتاب، آنچه در ذهن باقی میماند نوعی احساس ناآرامی است؛ احساسی که به سادگی از بین نمیرود.
این ناآرامی از کجا میآید؟
شاید از آنجا که یخبندان پرسشی را مطرح میکند که کمتر دوست داریم با آن روبهرو شویم: اگر روزی اعتماد خود را به امکان فهم جهان از دست بدهیم، چه چیزی برایمان باقی خواهد ماند؟
تمام عنوان این یادداشت را میتوان از دل همین پرسش فهمید.
یخبندان علیه دانش نیست، علیه اندیشه نیست و حتی علیه معنا هم نیست. آنچه برنهارت به چالش میکشد، اعتماد ما به فهم است؛ اعتمادی که اغلب چنان بدیهی به نظر میرسد که هرگز دربارهاش فکر نمیکنیم.
اشتراوخ این بداهت را برنمیتابد. او نه فقط پاسخها، بلکه خود امکان پاسخ را به محاکمه میکشد. و شاید راز ماندگاری یخبندان نیز همین باشد. بسیاری از رمانها ما را با پاسخهایی تازه ترک میکنند. برنهارت برعکس عمل میکند. او پرسشی را در ذهن ما میکارد و سپس رهایمان میکند.
پرسشی آزاردهنده و سرسخت: اگر جهان آنگونه که تصور میکنیم قابل فهم نباشد، آنگاه چه چیزی از جهان، و چه چیزی از خود ما، باقی خواهد ماند؟
۲ تیر ۱۴۰۵

🗣 نظرات (0)