کتابزی: در این گفتوگو مائده مرتضوی روبهروی لیلی گلستان نشسته و با او درباره کتاب «در پس آینه» گفتوگو کرده است. این کتاب که در نشرچشمه منتشر شده تلاشی است برای کامل کردن تصویری که مخاطبان محمود دولتآبادی سالها از خلال رمانهایش شناختهاند. این بار، روایت خود او در کنار روایت همسر و فرزندانش، پرترهای صمیمیتر و چندصدایی از زندگی و جهان شخصی این نویسنده میسازد. در این گفتوگو، از ایدهی شکلگیری کتاب، انتخاب عنوان و مسیر رسیدن به این روایت گفته میشود.
کتاب با صحنهای بسیار جذاب آغاز میشود. در پاراگراف نخست کتاب، شما دفتری را توصیف میکنید و از مخاطب میخواهید آقای دولتآبادی را برای نقشی در نظر بگیرد؛ و از همان نقطه وارد زندگی هنری و ادبی ایشان میشویم. به نظر میرسد این نقطه شروع بسیار درخشانی است. برای خود شما نیز همینجا نقطه آغاز بود، یا در فرآیند تدوین کتاب به این شروع رسیدید؟
آن زمان من کارمند تلویزیون بودم و درعینحال طراحی لباس تئاتر انجام میدادم. برای طراحی لباس نمایشی به دیدار آقای جوانمرد رفته بودم. طراحی انجام شده بود، لباسها دوخته و پرو شده بودند و همه کارها به پایان رسیده بود. سپس به من خبر دادند که همان روز بازیگران با لباسهایی که طراحی کردهام تمرین خواهند داشت. بنابراین به استودیو رفتم. استودیو، همانطور که میدانید، جایی است که عوامل فنی پشت یک شیشه بزرگ مینشینند و از آنجا اجرای بازیگران را تماشا میکنند. من نیز رفتم تا ببینم لباسها روی صحنه چگونه به نظر میرسند. در میان بازیگران جوانی را دیدم که تا آن زمان نمیشناختم. بسیار خوشچهره بود، اندکی مایل به لاغری، و به شکل چشمگیری خوب بازی میکرد. واقعاً از همان لحظه اول بازیاش مرا جذب کرد. از کارگردان فنی پرسیدم: «این آقا چه کسی است؟» او گفت: «خیلی خوشتیپ است، نه؟» گفتم: «خوشتیپیاش بهجای خود، اما بازیاش فوقالعاده است.» پاسخ داد: «تازهکار است؛ نامش محمود دولتآبادی است.» بهاینترتیب، برای نخستینبار او را دیدم و نامش را شنیدم، و همان دیدار نخست مرا به خود جلب کرد.
این اتفاق مربوط به چه سالی است؟ تاریخ آن را بهخاطر دارید؟
اگر اشتباه نکنم باید حدود سال چهلوهشت یا چهلونه باشد. دقیق بهخاطر ندارم، اما احتمالاً چهلوهشت. چون من در سال پنجاهوسه از تلویزیون خارج شدم. بنابراین باید همان حدود باشد.
در فاصله زمانی میان آن لحظه که نام محمود دولتآبادی را بهعنوان بازیگر میشنویم تا زمانی که نامش را روی جلد کتابها میبینیم چه اتفاقی افتاد؟
بعدها متوجه شدم که کتاب هم نوشته است. همین موضوع او را برای من جذابتر کرد. وقتی کتابش را خواندم، این جذابیت باز هم بیشتر شد، چون اثر بسیار خوبی بود. کتابی کوچک و کمحجم، اما بسیار تأثیرگذار. از آن پس پیگیر کارهایش شدم، اینکه چه میکند و چه مینویسد. کمکم بهعنوان نویسنده شناخته شد. در آن زمان هنوز از نزدیک با او آشنا نبودم، اما آثارش را دنبال میکردم. هرچه منتشر میشد بلافاصله میخریدم و میخواندم. تا اینکه سرانجام با خود ایشان آشنا شدم. ایشان با همسرم آشنا بودند. من نیز با همسرشان آشنا شدم. فرزندانمان کوچک بودند و بهتدریج میان خانوادههایمان دوستی نزدیکی شکل گرفت. بچهها با هم دوست شدند و رابطهای صمیمی میان ما برقرار شد.

در چنین روابطی معمولاً نوعی نزدیکی وجود دارد، اما همچنان فاصلهای هم باقی میماند، فاصلهای که باعث میشود برخی چیزها فقط در قالب یک گفتوگوی رسمی و دو نفره مطرح شوند.
بله، دقیقاً همینطور است. پیش از آنکه کتاب گفتوگو با احمد محمود را آغاز کنم، ابتدا با آقای دولتآبادی صحبت کرده بودم. ایشان گفتند کتابی که با من گفتوگو شده است، قرار است یک هفته دیگر منتشر شود و تو کمی دیر اقدام کردهای. واقعاً متأسف شدم. درنهایت گفتوگو با احمد محمود را انجام دادم. سالها گذشت. هرکدام مشغول کار خود بودیم. گاهی همدیگر را میدیدیم و رابطه همچنان بسیار خوب بود. تا اینکه دوباره به این فکر افتادم که اکنون سالها گذشته، این نویسنده تغییر کرده و آثار بسیاری هم نوشته است. بنابراین از ایشان پرسیدم آیا مایلاند با من گفتوگویی داشته باشند. با اشتیاق پذیرفتند. به ایشان گفتم اینبار ایده متفاوتی در ذهن دارم. پرسیدند: «چه ایدهای؟» گفتم: «میخواهم پشت صحنه زندگی محمود دولتآبادی را بشناسم.» به نظر میرسید چندان خوششان نیامده باشد. پرسیدند: «منظورت چیست؟» گفتم: «میخواهم بدانم هنگام نوشتن چه حالوهوایی دارید، چه هیجانها و واکنشهایی که خانوادهتان شاهد آن هستند.» دوباره پرسیدند: «یعنی چه؟» گفتم: «یعنی میخواهم با همسرتان گفتوگو کنم.» گفتند: «اجازه بده فکر کنم.» گفتم: «حتماً، اما من چنین قصدی دارم.» خیلی زود هم موافقت کردند. ابتدا گفتوگو را با خودشان آغاز کردیم. سپس روزی نیز با همسرشان گفتوگو کردیم. آنچه برای من بسیار جالب بود، صراحت و بیپرده بودن همه صحبتها بود. چون خودم هم چنین روحیهای دارم، وقتی با کسی روبهرو میشوم که اینگونه سخن میگوید، بسیار خوشحال میشوم. ایشان کاملاً راحت درباره زندگیشان صحبت کردند. همسرشان هم فوقالعاده روایت کردند. بعد خودشان پیشنهاد دادند که با فرزندانشان نیز گفتوگو کنم. ابتدا کمی فکر کردم. روز بعد به دیدار آقای کیائیان در نشر چشمه رفتم و ایشان هم همین پیشنهاد را مطرح کردند. بنابراین با فرزندانشان هم گفتوگو کردم. یکی از آنها در ایران بود و دو نفر دیگر خارج از کشور زندگی میکردند. با فرهاد که کوچکترین فرزند است، گفتوگویی مفصل داشتیم. از سارا و سیاوش خواستم هر خاطرهای که به ذهنشان میرسد بهصورت ویس برایم بفرستند، چون این روش از نوشتن طبیعیتر است. آنها هم چنین کردند. سپس همه مطالب را پیاده و تنظیم کردم و برای آقای دولتآبادی و همسرشان فرستادم تا اگر نکتهای نیاز به اصلاح دارد بررسی کنند. پس از آن متن فرزندان را نیز برایشان فرستادم. همه را خواندند و درنهایت کتاب آماده شد. واقعاً از انجام این کار بسیار خوشحالم. من تا امروز حدود شصت کتاب ترجمه کردهام، اما هیچکدام بهاندازه این کتاب به من احساس رضایت ندادهاند. این کتاب بسیار مثبت، امیدوارکننده و حالخوبکن است و بهگمان من در این زمانه چنین کتابی بسیار ضروری است.
فاصله زمانی میان نخستین پیشنهاد شما برای انجام این گفتوگو تا زمانی که این پروژه به سرانجام رسید چقدر بود؟
بسیار طولانی. حدود بیست سال، شاید هم بیشتر. آنچه برایم جالب بود این بود که تصور میکردم آقای دولتآبادی را بهخوبی میشناسم، اما در جریان این گفتوگوها متوجه شدم چنین نیست. چیزهایی درباره ایشان شنیدم و دیدم که هرگز تصور نمیکردم. نگاه من به ایشان کاملاً تغییر کرد و بسیار مثبتتر شد. به نظر من آقای دولتآبادی از معدود افرادی هستند که عقدهای ندارند. در جامعه ما چنین ویژگیای بسیار کمیاب است. این برای من بسیار ارزشمند بود و تأثیرش را در اطرافیانشان هم میشد دید. همه با صراحت صحبت کردند و من از گفتههای فرزندانشان بسیار لذت بردم.
چطور به نام «در پس آینه» رسیدید؟
نام کتاب «در پس آینه» است. ابتدا قصد داشتیم نام آن را «در پشت پرده» بگذاریم، اما احساس کردم کمی رازآلود و نامناسب است. یکی از دوستانم پیشنهاد داد «در پس آینه» را انتخاب کنیم، چون این تعبیر هم در اشعار حافظ آمده و هم در نوشتههای عینالقضات همدانی. این عنوان را بسیار دوست داشتم. وقتی در آینه نگاه میکنید، گویی چیزی در پس آن نیز وجود دارد که باید دیده شود. وقتی این نام را با آقای دولتآبادی و همسرشان مطرح کردم، آنها هم پسندیدند و درنهایت همین عنوان انتخاب شد.
در صحبتهایتان گفتید این کتاب حالخوبکن و امیدبخش است. ممکن است چند نمونه از این جنبه را بیان کنید؟
این کتاب روایت زندگی انسانی است که واقعاً از صفر آغاز کرده است. اما سراسر زندگی او تلاش بوده است. تلاش برای یافتن راهی بهسوی هدفی که در نظر داشته. برای من این نکته بسیار قابل احترام است که کسی برای رسیدن به آنچه دوست دارد سخت کار کند و درنهایت به آن برسد. در این کتاب این موضوع بسیار پررنگ است. سختیهای بسیاری را تجربه کردهاند، اما با سادگی از آنها عبور کردهاند. شاید بهایندلیل که خود من هم در زندگی، بهعنوان زنی تنها با سه فرزند، مجبور بودم بسیار تلاش کنم. اما هرگز شکایت نکردم. کارهایی که لازم بود انجام دادم. ایشان هم چنین روحیهای داشتند. هدفی داشتند، به سمت آن رفتند و درنهایت به آن رسیدند. این برای من بسیار جذاب بود.
در چنین گفتوگوهایی معمولاً شباهتهایی میان تجربههای شخصی افراد نیز کشف میشود. این تجربه چطور بود؟
دقیقاً. البته دشواریها و کمبودهای ما بسیار متفاوت بود و شباهت مستقیمی نداشت. اما حس تلاش، چارهجویی و یافتن راه درست میان ما مشترک بود. هرچند ایشان در شرایطی بهمراتب دشوارتر از من قرار داشتند. برای من بسیاری امکانات فراهم بود، اما درعینحال تنهایی داشتم و همین تنهایی باعث میشد راهحل پیدا کنم. این ویژگی را در ایشان هم میدیدم. همیشه راهی پیدا میکردند. شاید دیرتر یا زودتر، اما درنهایت کار پیش میرفت. همین «شدن» برای من بسیار مهم بود.
در کتاب شما، با اضافه شدن گفتوگوهای همسر و فرزندان، تصویر کاملتری از آقای دولتآبادی شکل میگیرد. به نظر شما کدامیک در کامل شدن این پرتره نقش پررنگتری داشتند؟
بدون تردید آذر همسر آقای دولتآبادی. نکته جالب این بود که هر سه فرزند نیز، بدون هماهنگی با یکدیگر دقیقاً همین موضوع را گفتند. نقش او بسیار مهم بوده است. نقشی واقعاً تعیینکننده. بعضی افراد تلاش میکنند اما نتیجهای حاصل نمیشود. اما ایشان راه درست را پیدا کردهاند. نقش آذر واقعاً وصفناشدنی است.
برخی معتقدند همسران افراد مشهور معمولاً در سایه قرار میگیرند. شما چنین برداشتی درباره آذر داشتید؟
اصلاً مفهوم «در سایه بودن» را چندان درک نمیکنم. او همیشه حضور داشت. انسانی بسیار آگاه و بافرهنگ است و بههیچوجه فردی معمولی نیست. چنین فردی نمیتواند در سایه بماند. او همیشه حضور دارد، اما دخالت بیجا نمیکند. برخی افراد دائماً میکوشند خود را مطرح کنند، اما او چنین نیازی ندارد. حضورش بهخودیخود دیده میشود.
در جریان گفتوگو با آقای دولتآبادی، آیا لحظاتی پیش آمد که ارتباط میان زندگی شخصی ایشان و صحنههای آثارشان برایتان روشنتر شود؟
بله، چنین لحظاتی وجود داشت. بسیاری از صحنههای آثارشان بهوضوح ریشه در تجربههای زیسته دارند. حتی اگر خواننده زندگی ایشان را دقیق نداند، باز هم میتواند حدس بزند که این روایتها حاصل مشاهده و تجربه مستقیم است.
اگر بخواهید در پایان یک جمعبندی کوتاه از این کتاب ارائه دهید چه میگویید؟
من بسیار مفتخرم که این کتاب منتشر شد. واقعاً آرزو داشتم چنین اثری به سرانجام برسد. از نتیجه آن نیز بسیار راضی هستم. دقیقاً همان چیزی شد که باید میشد.
آیا فرد دیگری هست که بخواهید در آینده گفتوگویی مشابه با او انجام دهید؟
پیشتر با احمد محمود چنین گفتوگویی داشتم که برایم بسیار لذتبخش بود. او نیز انسانی صریح و بیپرده بود و کتاب آن گفتوگو هم با استقبال خوبی روبهرو شد. اما درحالحاضر هنوز به شخص دیگری فکر نکردهام.

🗣 نظرات (0)