آیا شخصیت اصلی رمان «گیلدا» مابهازای بیرونی دارد؟
داستانهایی که یک نویسنده مینویسد، بخشی از تخیل اوست و بخشی نیز از تجربههای زیستهاش سرچشمه میگیرد. از آدمهایی که دیده، از محیطی که در آن زندگی کرده و از روابطی که در اطرافش شکل گرفته است. خودِ «گیلدا» برای من مابهازای بیرونی مشخصی نداشت. در زندگیام همیشه آدمهایی که جسور بودهاند و میل شدیدی به زندگی داشتهاند برایم جذاب بودهاند. کسانی که میدیدم با وجود دردها و رنجها، همچنان ایستادگی میکنند. چنین آدمهایی را در اطرافم دیده بودم، اما اینکه خودِ گیلدا دقیقاً براساس یک شخص واقعی شکل گرفته باشد، نه. البته در داستان شخصیتهای دیگری هستند که کموبیش مابهازای بیرونی آنها را در اطراف خودم دیدهام، اما گیلدا چنین نبود.

در کتاب «گیلدا» گوشهوکنایههایی به برخی آدمهای معروف دیده میشود. با توجه به اینکه شما هم در فضای سینما حضور داشتهاید و هم نویسنده هستید، آیا این اشارهها بیشتر از سر علاقه بوده یا نوعی نگاه انتقادی در آنها وجود داشته است؟
نه، نمیتوان گفت که رویکردی انتقادی بوده است. ترومن کاپوتی وقتی داستان مینوشت معمولاً برای خودش دشمنانی پیدا میکرد، چون بعضی افراد تصور میکردند که شخصیتهای داستانهایش براساس آنها نوشته شدهاند. بعد همدیگر را خبر میکردند و درنهایت عدهای با او قهر میکردند. اگر بخواهیم از این زاویه نگاه کنیم، بله، در داستانهای من هم شخصیتهایی هستند که شاید به شکلی یا با نامی دیگر، شباهتی به برخی آدمهای واقعی داشته باشند. اما نمیتوانم بگویم نگاه انتقادی خاصی در کار بوده است. فقط بهنوعی سر از داستان من درآوردهاند.
«گیلدا» نسبت به برخی آثار دیگر شما، بهویژه «خانه لهستانیها»، تفاوتهایی دارد، بهخصوص از نظر دیالوگمحور بودن. این تفاوت در سبک بسیار محسوس است. این تغییر سبک از کجا آمده است؟ آیا اقتضای خود داستان بوده؟
هر داستان اقتضای خودش را دارد و طبیعتاً سبک خودش را هم با خود میآورد. «گیلدا» داستانی امروزیتر است در مقایسه با «خانه لهستانیها». آدمهای امروز با آدمهای پنجاه سال پیش تفاوت دارند و همین تفاوت به شکل طبیعی در زبان و سبک روایت هم منعکس میشود. به نظر من، خودِ قصه سبک خودش را میآورد.
اگر بخواهیم برگردیم به آغاز شکلگیری این رمان، گیلدا چگونه متولد شد؟
برای من همیشه آدمهایی که جسور هستند و میل شدیدی به زندگی دارند جذاب بودهاند. آدمهایی که با وجود درد و رنج، محکم میایستند و حتی با زندگی سرِ جنگ دارند. اصولاً شخصیتهای شورشی برایم جالباند. گیلدا هم چنین شخصیتی است. زنی که با وجود زندگی سختی که داشته، ایستادگی میکند و میجنگد تا حق خودش را بگیرد. این ویژگیها برای من بسیار جذاب بود. بهویژه درباره زنان، معمولاً فرصت جنگیدن کمتر فراهم میشود. به دلایل مختلف، ازجمله فرهنگ، نقش مادری و بسیاری محدودیتهای اجتماعی که دستوپایشان را میبندد. اغلب یا این جسارت را پیدا نمیکنند یا فرصت آن را نمییابند که در برابر شرایط بایستند. من دوست داشتم شخصیتی زنانه خلق کنم که با وجود همه رنجهایش، برای گرفتن حق خود تلاش کند، مطالبهگر باشد و بجنگد.

در آثار شما همواره شخصیتهای زن حضور دارند، اما گیلدا تفاوتهایی با دیگر شخصیتهای زن آثار شما دارد. همچنین جایی اشاره کردهاید که این رمان را در روزهای بسیار سختی نوشتهاید. ممکن است درباره آن هم توضیح بدهید؟
بله، واقعاً «گیلدا» را در سختترین روزهای زندگیام نوشتم. البته ترجیح میدهم درباره آن سختیها صحبت نکنم. دلیلی برای این کار نمیبینم. اما همانطور که گفتم، برای من مهم این است که در دل سختی بتوان ایستاد و جنگید. نوشتن این رمان برای من نوعی جنگیدن بود. نوعی ایستادگی در برابر دشواریها. شاید اگر «گیلدا» نبود، در آن روزهای سخت که زندگیام را به قبل و بعد تقسیم کرد، میشکستم. شاید گیلدا تنها راه نجات من بود.
در «گیلدا» طنزی هم دیده میشود و همچنین دیالوگهای فراوانی وجود دارد که آن را از آثاری مثل «خانه لهستانیها» متمایز میکند. این تغییر در شیوه روایت از کجا آمده است؟
همانطور که گفتم، هر داستان اقتضائات خودش را دارد و سبک خودش را به همراه میآورد. «خانه لهستانیها» داستانی است که در پنجاه سال پیش میگذرد و آدمهای آن دوره با آدمهای امروز متفاوتاند. طبیعی است که شکل روایت و سبک داستان هم متناسب با زمان و شخصیتها تغییر کند
شما با فضای سینما نیز آشنایی زیادی دارید و برخی از آثار دیگر شما هم اقتباس شدهاند. وقتی داستانی مینویسید، چقدر به این فکر میکنید که اثر شما قابلیت اقتباس سینمایی داشته باشد؟
اصلاً به آن فکر نمیکنم. وقتی مینویسم، تنها چیزی که به آن فکر میکنم خودِ داستان است. حتی به این فکر نمیکنم که چه تعداد خواننده خواهد داشت. من فقط به داستانم وفادارم و سعی میکنم دنیایی بسازم. مثل ساختن یک عمارت. وقتی این عمارت را میسازم، خودم در آن دنیا غرق میشوم و از آن لذت میبرم. مطمئنم اگر خودم هنگام نوشتن از داستان لذت نبرم و با جریان آن همراه نشوم، خواننده هم نمیتواند با آن همراه شود. بنابراین هنگام نوشتن به هیچچیز دیگری فکر نمیکنم. نه به اقتباس سینمایی و نه به تعداد مخاطبان.
بااینحال، فکر میکنید «گیلدا» ظرفیت اقتباس سینمایی داشته باشد؟
بله، حتماً چنین ظرفیتی دارد. اما با شرایطی که وجود دارد، فکر نمیکنم بهسادگی امکانپذیر باشد. مثلاً در داستان، مهمانیهای شبانه در محافل خصوصی و اتفاقاتی از این دست وجود دارد. اگر قرار باشد این داستان به شکل طبیعی و واقعی تصویر شود، مشکلی نیست. اما اگر قرار باشد بهخاطر برخی ملاحظات و قواعد موجود تغییرات زیادی در آن داده شود، احتمالاً اثر خراب میشود.
به نظر شما مخاطب «گیلدا» چه کسانی هستند؟ آیا کسانی که «خانه لهستانیها» را خوانده و دوست داشتهاند، ممکن است از این رمان هم استقبال کنند؟
نمیدانم. پاسخ این سؤال را زمان مشخص خواهد کرد. خودم «گیلدا» را دوست دارم و به آن امیدوارم، اما باقی ماجرا دیگر در اختیار من نیست. فقط میتوانم بگویم که وقتی کتاب یک نویسنده منتشر میشود، مثل تیری است که از کمان رها شده است. از آن لحظه به بعد، داستان زندگی خودش را پیدا میکند و مسیر خودش را میرود. همانطور که گفتم، این رمان را با جانم و در سختترین روزهای زندگیام نوشتم و امیدوارم مسیر خودش را پیدا کند. از این به بعد دیگر به من نیازی ندارد. امیدوارم «گیلدا»، درست مانند شخصیت خودش، آنقدر سرسخت باشد که راهش را پیدا کند.
نوشتن «گیلدا» چقدر طول کشید؟
اگر بخواهم دقیق بگویم، واقعاً نمیدانم. چون تازه نوشتن رمان را شروع کرده بودم که اتفاقی در زندگیام افتاد و چند ماه نتوانستم بهسراغ آن بروم. بعد از مدتی طول کشید تا دوباره حال و توان نوشتن پیدا کنم. بنابراین یک فاصله زمانی میان کار افتاد و نمیتوانم با دقت بگویم که نوشتن آن چقدر طول کشید.

آیا برای نوشتن، شرایط یا محیط خاصی لازم دارید؟
نه. به قول ریموند کارور، فقط کافی است کسی صندلی را از زیر پایمان نکشد. فکر میکنم مهمترین چیز برای یک نویسنده این است که روی صندلی بنشیند و شروع کند. وقتی این اتفاق بیفتد، بقیه کار چندان دشوار نیست.
مسیری که «گیلدا» برای دریافت مجوز طی کرد چطور بود؟
«گیلدا» تقریباً نزدیک به دو سال در وزارت ارشاد ماند و مجوز نگرفت. با سختیهای فراوان و رفتوآمدهای بسیار توانستم درنهایت مجوز انتشار آن را بگیرم. در پایان هم اگر همه بخشهایی را که در جاهای مختلف حذف شد کنار هم بگذاریم، شاید حدود سه صفحه از رمان کم شد. این موضوع برای من بسیار سخت بود؛ حتی حذف یک کلمه هم برای نویسنده دشوار است. نویسنده در فرآیند بازنویسیهای متعدد خودش بسیاری از چیزها را حذف میکند و کنار میگذارد. آنچه درنهایت به ناشر تحویل میدهد چیزی است که دیگر نمیخواهد از آن چیزی کم شود. طبیعی است که دوست ندارد کسی به او بگوید اینجا را حذف کن یا آن بخش را بردار. اما واقعیت این است که ما در جایی زندگی میکنیم که چنین اتفاقی رخ میدهد. نکته عجیب برای من این بود که چیزهایی که از من میخواستند حذف کنم، همان اتفاقاتی بود که در همین جامعه در حال رخ دادن است و همه ما در اطراف خود میبینیم. گفتگوهایی که با مسئولان مربوطه داشتم برایم چندان قابل درک نبود. حتی گاهی به خودشان میگفتم: آیا شما در همین کشور زندگی نمیکنید؟ آیا این واقعیتها را نمیبینید؟ پاسخشان این بود که بله، این چیزها وجود دارد، اما نباید آنها را ترویج داد. درنهایت، پس از رفتوآمدها و مکاتبات فراوان، به نتیجه رسیدیم. کتاب با همان حذفیات منتشر شد و من احتمالاً در آینده درباره آن حذفیات بیشتر صحبت خواهم کرد. بااینحال خوشحالم که درنهایت «گیلدا» از آن وضعیت بیرون آمد و منتشر شد.

🗣 نظرات (1)
خانم شیر محمدی عزیز، گفتی که گیلدا رو با "جانت" نوشتی، خواستم بگم به "جانم" نشست... ممنون. بازم برامون بنویس لطفا..